تبليغاتX
تفکر سیاسی - در چرايي فرونهادن سياست
فلسفه سیاسی

بر اين اساس سمت و سوي اصلي نگارنده صرفا گزارش ديدگاه‌هايي است ( و نه نقد و بررسي آنها) كه فرونهادن سياست را مستقيم يا غيرمستقيم نتيجه مي‌دهند. اين ديدگاه‌ها با وجود ظاهر عوامانه‌شان، تاريخي‌اند و تاريخ‌ساز.

اهميت اين بررسي در نظرمان مضاعف خواهد بود، آن هنگام كه بيانديشيم، دموكراسي و پيشرفت جوامع تا چه ميزان به مسئوليت‌پذيري و انگيزه فعاليت و مشاركت سياسي شهروندان نيازمند و وابسته است

 

سياست به ذات و تعريف همواره با ايده «تغيير» همراه بوده است. انديشيدن در باب سياست از هنگامي آغاز شد و مي‌شود كه « امكان و لزوم تغيير و تحول» وجود داشته باشد. به تعبير ديگر فاصله ميان «آنچه هست» و «آنچه بايد باشد» انديشه سياسي را قوام و دوام داده است و مي‌دهد.

چنانكه مي‌دانيم، نخستين پرسش بنيادين فلسفه سياسي آن بود كه «چه كسي بايد حكومت كند؟». واژه «بايد» در ميانه اين پرسش بسيار با مسماست.

در واقع تمامي بحثهايي كه در پي اين سوال، در ذيل فلسفه سياسي كلاسيك و در حول موضوع مشروعيت شكل يافت، از اين «بايد» نشات گرفته بود و اين «بايد» خود از «لزوم و امكان تغيير».

يعني فيلسوف سياسي به طورخودآگاه يا ناخودآگاه و به صورت پيشيني پذيرفت كه «آنچه هست، مي‌تواند و بايد تغيير كند» و پس از آن وارد بحث در باب سياست شد. اين موضوع به طور مضاعف براي هر عامل سياسي نيز صادق است و بدون آن پيش‌فرض بنيادين كنش سياسي نيز بي‌معناست.

بر اين مبنا و با پذيرش اين موضوع كه خاستگاه هر نوع تامل و توجه به عرصه سياسي، مساله «لزوم و امكان تغيير» است، مي‌توان استدلال كرد، كه نقطه آغاز هر رويكردي كه بخواهد به فرونهادن سياست منجر شود، مي‌بايست در حول موضوع «منتفي كردن لزوم و امكان تغيير» سنجيده شود.

به گمان نگارنده، مهمترين رويكردهايي كه مي‌توانند به فرونهادن سياست منجر شوند، به قرار زير قابل صورتبندي هستند:

1) محال و ناممكن دانستن تحول سياسي(منتفي شدن امكان تغيير)

2) قناعت به وضع موجود و بي‌رغبتي به تلاش براي تغييرات سياسي(منتفي شدن لزوم تغيير)

3) بي‌تاثير دانستن ساختار سياسي و تغيير آن بر كيفيت زندگي و لذت‌جويي فردي(منتفي شدن لزوم تغيير)

4) ترس از تبعات پيگيري و جستجوي تغييرات اجتماعي و سياسي

 

بر اين اساس، آنچه در ادامه اين نوشته مي‌آيد، بررسي هر يك از اين رويكردهاي چهارگانه به صورت جداگانه است:

يكم) «محال و ناممكن دانستن تحول اجتماعي» تيشه به ريشه انگيزه و فعاليت سياسي مي‌زند، چه، آن چنان كه ذكر شد، اصولا فلسفه و كنش سياسي با پيش‌فرض «آنچه هست، قابل تغيير است» آغاز مي‌شود.

محال پنداشتن تغيير البته خود مي‌تواند به علتهايي چون«ساختار گسترده و متصلب حاكميت»، «قدمت و ريشه‌دار بودن نظام، سازمان و شكل اجتماعي موجود»، «ناآگاهي تاريخي» و «سرخوردگي‌هاي قبلي سياسي» متكي باشد.

حاكميتي كه در تمامي وجوه و شئون زندگي شهروندان، اولا حضور دارد و ثانيا در اين حوزه‌ها اقتداري خشك و غيرقابل تزلزل از خود نشان مي‌دهد، مي‌تواند ناممكن دانستن تغيير را به شهروندان القا كند. كسي كه در آنچه مي‌خورد، آنچه مي‌پوشد، آنچه مي‌خواند، آنچه مي‌خواهد، آنچه مي‌انديشد و... قدرت حاكميت را مي‌بيند، ممكن است حاكميت را جزئي از چرخه زندگي و سرنوشت خويش بداند و بيانگارد.

نيز در جامعه‌اي كه نه تنها پدرها كه پدربزرگها هم در خاطراتشان وضعي شبيه به وضع موجود را به بايگاني دارند، اعتقاد به امكان تغيير مي‌تواند كمرنگ شود. اين موضوع را با اين ضرب‌المثل مي‌توان توضيح داد كه مي‌گويند:«تا بوده همين بوده». شنونده اين مثل، از اينكه هميشه اينگونه بوده، نتيجه مي گيرد كه احتمالا هميشه همينگونه خواهد بود. چنانكه برخي از قدمت بيش از2000 ساله خودكامگي در ايران، ناممكني دموكراسي را در اين مرزوبوم نتيجه مي گيرند.

از سوي ديگر ناآگاهي تاريخي از نمونه‌هاي مشابه تغييرات سياسي، نيز مي‌تواند عاملي بر محال انگاشتن تحول قلمداد گردد.

همچنين سرخوردگي بر اثر شكست‌هاي تجربه شده سياسي، كه گاهي فرد را از ورطه آرمان‌خواهي(يا حتي خيالبافي) به ورطه ياس و تقديرگرايي مي‌كشانند، نيز مي‌تواند تابوي تصلب غيرقابل تغيير را در ساختار اجتماعي و سياسي تداعي كند.

در اين ميان بايد توجه داشت، كه در بررسي علت‌شناسانه، سخن اين نيست كه هر يك از علتهاي ذكرشده، لزوما در هر فردي به معلول فرونهادن سياست منجر مي‌شوند، بلكه سخن اين است كه هريك از اين موارد مي‌توانند در جامعه‌اي با ميزان مشاركت سياسي(2) پايين، علت انفعال قشري از شهروندان جامعه باشند.

دوم) گونه ديگري از رويكردها كه مي‌تواند به فرونهادن سياست منجر شود و اتفاقا در جامعه ايراني بيش از دسته قبل طرفدار و هوادار دارد، رويكردي است كه يا با قناعت افراطي به آنچه هست اكتفا، و يا با عافيت‌طلبي، دامن برچيدن را از حوزه سياسي توصيه و تجويز مي‌كند.

براي درك بهتر اين رويكردها به گمان نگارنده، اشاره به دو مكتب فلسفي مابعدارسطويي(3) يعني مكاتب رواقي و كلبي خالي از فايده نيست.

رواقيون در مرام و منش زندگي حداقل‌پذيري را به تاكيد، توصيه و تجويز مي‌كردند. آنها براي نيل به شاه‌راه سعادت، عبور از كوچه قناعت را مدنظر قرار داده بودند و مي‌گفتند، به جاي آن كه بسيار بخواهيم و كم بتوانيم، كم بخواهيم تا زياد بتوانيم.

نقل است كه آنها معتقد بودند آرامش خاطر در اين نيست، كه فعاليت ما مطابق آمال و آرزوهاي ما باشد، بلكه در اين است كه آمال همواره پايين‌تر از سطح افعال باشند.(4)

چنانكه سنكا از رواقيون برجسته مي‌گويد:«والاترين امر كدام است؟ آن توانستن اين است كه با خوشحالي ناخوشايندها را تحمل كني، هر آنچه براي تو اتفاق بيفتد، وانمود كن كه تو مي‌خواستي برايت رخ دهد».(5)

و با چنين ديدگاهي رواقيون در واقع فاصله ميان «آنچه هست» و «آنچه بايد باشد» و در نتيجه «انگيزه فعاليت سياسي» را از بين مي‌بردند. آن چنان كه ويل دورانت ديدگاه رواقيون را با ديدگاه شوپنهاور مقايسه مي‌كند و مي‌نويسد: «همچنان كه شوپنهاور عرض اندام اراده فردي را در برابر اراده كلي بي‌فايده مي‌ديد و در كف شير نر خونخواره‌اي غير تسليم و رضا چاره‌اي نمي‌يافت، فيلسوف رواقي نيز استدلال مي كرد، براي كسي كه در مبارزه زندگي با بيدادگري محكوم به شكست است، راه عاقلانه همان بي‌اعتنايي و لاقيدي است».(6)

براين اساس حداقل‌پذيري فلسفي و قناعت افراطي رواقي كه در ذهن بنيانگذارنش بيشتر به منظور تزكيه و تقويت نفس آدمي توصيه مي‌شد، مي‌توانست و مي‌تواند به بي‌اعتنايي نسبت به سرنوشت خود و جامعه منجر شود.

از سوي ديگر كلبي‌مشربي نيز كه نه فقط قناعت و حداقل‌پذيري رواقي بلكه فرونهادن همه چيز(7) را توصيه مي‌كند، مسلما مي‌تواند به بي‌اعتنايي سياسي منتهي شود.

در واقع كلبيان معتقد بودند، خوشبختي حقيقي در مواهب ظاهري همون تجملات مادي، قدرت سياسي يا حتي تندرستي نيست. خوشبختي حقيقي در ترك اين موارد و رستن از قيد و بند آنهاست.

اين ادعاي به ظاهر عارفانه كه تنها راه پاكدامني، دامن برچيدن است، در بارزترين صورت عافيت‌طلبي خود، سياست را جولانگاه اهل قدرت و عاشقان آن مي‌داند و معرفي مي‌كند و در نتيجه فرونهادن سياست را سرلوحه عمل قرار مي‌دهد.

البته به حق مي‌توان بر سر اين موضوع بحث و جدل كرد كه چقدر اين قرائت از عرفان، با ديدگاه عرفا مطابقت دارد، چنانكه بحث مي‌كنند در باب اين كه چقدر رفتار كلبيون با آنچه آنتيستنس به عنوان بنيانگذار و ديوگنس به عنوان فيلسوف برجسته اين مكتب مي‌خواستند، همخواني داشته است و چقدر از آنچه ما با عنوان كلبي‌مشربي مي‌شناسيم حاصل مرام و مشرب طرفداران اين مكتب بوده است(8)، اما به هر روي بايد بر اين نكته پاي فشرد كه عافيت‌طلبي از آفاتي است كه همواره مكتبهاي درونگرا و طرفداران آنها را تهديد كرده است و مي‌كند، كه يكي از تبعات مهم آن فرونهادن سياست است.

سوم) بينش فردي در نگاه به زندگي مي‌تواند بسيار تاثيرگذار در ايجاد انگيزه براي فعاليت سياسي باشد. كسي كه تنها كيفيت زندگي فردي و لذت‌جويي و بهره بردن هر چه بيشتر از زندگي را هدف خويش قرار داده و براي دستيابي به اين هدف حاضر است به هر كاري تن دهد، فرونهادن سياست برايش در مرام و منش زندگي بسيار محتمل است.

چه، با وجود آن كه صاحب اين قلم باور دارد،حاكميت سياسي نه فقط در ساختار اجتماعي بلكه مي‌تواند در جزئي‌ترين و شخصي‌ترين حوزه‌هاي فردي نيز حضوري خشك و آزاردهنده داشته باشد، اما بايد بدين نكته هم توجه نمود كه اگر افراد جامعه مصرانه بخواهند كاري را در زندگي شخصي انجام دهند، حكومتها كمتر مي‌توانند و يا اصولا مي‌خواهند كه جلوي آنها را بگيرند و بدين ترتيب تعادلي بين منافع شخصي و منافع حاكميت بوجود مي‌آيد.

در اين ميان افراد ترجيح مي‌دهند كه برخورداري از كيفيت بهتر زندگي را از راههاي ديگري غير از سياست دنبال كنند، تا هم تعادلشان با حاكميت به مخاطره نيافتد و هم لذت بيشتري (به تعبير و تفسير خودشان) از زندگي ببرند.

بدين نحو بخش وسيعي از شهروندان را (به خصوص در ذيل حاكميت خودكامه) مي‌توان متصف به صفت سالوس دانست، كه با بهره بردن از دو چهره و بدون مداخله در سياست براي تغيير اوضاع اجتماعي نامطلوب، همه آنچه را كه مي‌خواهند بدست مي‌آورند.

اين نوع بينش در زندگي، باز بي شباهت نيست به مكتبي مابعدارسطويي و آن مكتب اپيكوري است.اپيكوريان نيز با غايت و اصل دانستن لذت و جستجوي آن در زندگي مدعي بودند كه آدمي بايد درستي هر كاري را در ميزان لذتي كه بر آن مترتب مي‌شود، بسنجد و به آن عمل كند(9).

در اين مكتب نيز باز به تاكيد اكثر قريب به اتفاق مورخين فلسفه انحرافي از ديدگاه‌هاي موسسين آن بوجود آمده است، چنانكه از اپيكوروس نقل است كه مصرانه به شاگردانش گوشزد مي‌كرد، منظورش از لذت، لذت آني و احساسات فردي نيست. اما با اين وجود درباره اين مكتب نيز تاريخ بيشتر چنانكه پيروانش عمل كرده‌اند، قضاوت مي كند، هرچند مي‌توان گفت همين كه عقايد اين مكتب در استعمال عامه منجر به چنين انحرافي شده است، خود مي‌تواند نقطه ضعفي بر اين جهان‌بيني قلمداد شود.

به هر روي آنچه از عقايد طرفداران اين مرام فلسفي نيز در باب سياست وجود دارد، نشان‌دهنده توصيه به فرونهادن آن است. چنانكه كاپلستون در اين باره مي‌نويسد:« به وضوح از تعاليم آنان برمي‌آيد كه انسان خردمند، خود را در سياست داخل و گرفتار نمي‌كند، زيرا اين كار آرامش نفس را برهم مي‌زند.اما دو استثنا وجود دارد، نخست درباره مردي كه نياز دارد در سياست شركت كند تا امنيت شخصي خويشتن را تامين كند، دوم درباره مردي كه چنان اصرار نسبت به مقام و شغل سياسي دارد، كه آرامش و بي‌تشويشي براي او اگر در گوشه عزلت بماند، محال است»(10).

بر اين اساس مي‌توان چنين استدلال كرد كه بر اعتقاد به بينش لذت‌جويانه صرف در زندگي و بي‌فايده و بي‌تاثير دانستن تغييرت سياسي بر اين لذت‌جويي، مي‌تواند فرونهادن سياست مترتب شود.

چهارم) آخرين گونه از رويكردهايي كه مي‌تواند به فرونهادن سياست منجر شود، شايد براي خواننده ايراني اين نوشته، اولين عاملي بوده كه به ذهن متبادر گشته است.عامل «ترس» از تبعات فعاليت سياسي، پارامتري مهم در بررسي چرايي بي‌اعتنايي به سياست است.

در جامعه‌اي تحت فرهنگ و حاكميت خودكامه، از يك سو كوچكترين مساله اجتماعي در محافل خصوصي، به كلان‌ترين بخش‌هاي حاكميت سياسي گره زده مي‌شود و از سوي ديگر در صحنه اجتماعي كمترين اثري از تلاش براي تغيير اوضاع سياسي توسط شهروندان ديده نمي‌شود. مهمترين حلقه مفقوده اين زنجيره تناقض‌نما، بي‌شك ترس است.

البته ترس از هزينه‌هاي متعاقب و مترتب بر فعاليت سياسي، لزوما منوط و محدود به جوامع تحت حاكميت خودكامه نيست، چراكه هر نوع كنش سياسي، حتي در دموكراتيك‌ترين كشورهاي جهان از آنجا كه (طبق بحث اوليه اين نوشته) در پي تغييري در اوضاع اجتماعي است، با منافع بخشي از صاحبان قدرت و ثروت در تضاد و تقابل قرار مي گيرد و از همين جهت مي تواند براي كنشگر سياسي، هزينه‌هايي را ايجاد كند.

بر اين اساس عامل «ترس» نيز مي‌تواند عاملي بنيادين در بررسي علتهاي ممكن براي فرونهادن سياست قلمداد شود.

نكته‌اي كه در نگاهي كلي مي‌توان به آن اشاره كرد، آن است كه هر يك از رويكردهاي چهارگانه بالا با وجود استقلال نظريشان از يكديگر، ممكن است در افراد مختلف با هم و در كنار هم كارگر شده و انگيزه براي فعاليت سياسي را از بين ببرند. مثالهاي عيني و واقعي از كساني كه از سياست و امر سياسي گريزانند نيز، مثبت اين گزاره است كه فرونهادن سياست در افراد، بيشتر متكي به علتهايي چندگانه و پيچيده است كه خودآگاه يا ناخودآگاه، فرد را از حوزه سياست دور مي‌كند.

در نهايت بايد اذعان كردكه بر هر نظريه‌پرداز يا كنشگر سياسي براي فعاليت در جامعه‌اي كه نه صبغه نظري استواري از انديشه سياسي در آن وجود داشته است و نه مجال و امكان تجربه فعاليت آزادنه سياسي، فرض است كه با شناخت و بررسي علتهاي بي‌اعتنايي شهروندان به حوزه سياست و با درك آنها، بكوشد راههايي را براي مقابله با آنها بيابد و به كار بندد.

 

پي‌نوشت:

1)neglecting

2) اين واژه در عرصه پرتب و تاب سياست ايران به غلط با معيار تعداد شركت‌كنندگان در انتخابات‌هاي مختلف سنجيده مي‌شود. در سياست مي‌توان بخش از آنچه را كه در جامعه مي‌گذرد، نخواست، چيزي را خواست و در بالاترين سطح خواسته‌اي را پيگيري كرد و اين‌ها هريك سطوحي از مشاركت سياسي است.داشتن آگاهي واطلاعات سياسي، عضويت در احزاب، شركت در تجمعات و سامان دادن گروه‌ها و تشكل‌هاي غيردولتي صورتهاي مغفول مانده مشاركت سياسي است.

3)در اين نوشته مكتبهاي رواقي، كلبي و اپيكوري، به تسامح و از باب رايج بودن، مابعدارسطويي ناميده شدند.با توجه به تولد ارسطو در 374 پيش از ميلاد مسيح، خاستگاه زماني اين مكتبها يا به پيش از ارسطو و يا در زمانه او باز مي‌گردد، اما از آنجا كه اقبال به آنها در دوره پس از ارسطو،آغاز شده است،مورخين فلسفه آنها را مابعدارسطويي مي‌نامند.

4) ويل دورانت/تاريخ فلسفه/عباس زرياب/انتشارات علمي و فرهنگي

5) فردريك كاپلستون/تاريخ فلسفه(جلد يكم)/جلال‌الدين مجتبوي/انتشارات سروش

6) رجوع به منبع شماره 4

7) neglecting everything

8) براي نمونه مي‌توانيد نگاه كنيد به: اميل بريه/تاريخ فلسفه (جلد دوم)/علي مراد داودي/نشر دانشگاهي و همچنين: تئودور گمپرتس/ متفكران يوناني

9) مي‌دانيم پيگيري منفعت شخصي در سنت انديشه سياسي ليبرالي نه تنها عاملي منفي محسوب نمي‌گردد، كه مي‌تواند با قرارگيري در چارچوب قانون سبب‌ساز تعادلي اجتماعي از منافع مختلف شده و كثرت و آزادي را توامان محقق كند. سخن نگارنده اما در اينجا در بررسي علت‌شناسانه فرونهادن سياست، لذت‌جويي لاقيد و بدون حدود اخلاقي است كه از راههاي رياكارانه و مزورانه پيگيري مي‌شود.

10) رجوع به شماره 5

**********************

نویسنده:مرتضی هادی

منبع:باشگاه اندیشه۲۹ /۵/۱۳۸۴

با تشکر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط مرتضی یوسفی راد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مقالاتی که نام نویسنده در پایان آن درج نشده است تالیف اینجانب است و
استفاده از مقالات فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
تیر 1387
آبان 1386
دی 1385
آبان 1385
دی 1384
شهریور 1384
پیوندها
بیوگرافی در سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
فلسفه سیاسی
باشگاه اندیشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM