![]() |
![]() |
|
| فلسفه سیاسی |
|
1. ما در چند فصل قبل تلاش نموده ايم تا دريابيم چگونه افلاطون با مشکلاتِِ دنيايي بسيار متفاوت از جهان خود مواجه شده است؟ ما انتقادها و گاه ريشخند او از نهادهای موجود را ديده ايم و پاره ای از طرحهای معينی که احتمالاً ابداع نموده است را دريافته ايم. در واقع «جمهوری» را در جامه نوين آن به صحنه آورده ايم و اکنون بر ماست که نگرش خود را نسبت به آن مورد لحاظ قرار دهيم و از خود بپرسيم که آيا به تحليل افلاطونی و پاسخ افلاطونی نسبت به مسائلِ خود باور داريم؟ 2. هر چند قبل از بررسی اين امر, معقول آن است که دريابيم چگونه افلاطون در جهان يونانی خود به سر برد و آنگاه که نظرياتش در زمانه خود او إجرا شد چگونه از آب در آمد؟... در واقع مجدداً به داستان زندگی اش رجوع می کنيم که در اواسط فصل پنجم آن را به پايان رسانديم. در آنجا ما به جابجايی مکانی افلاطون رسيده بوديم يعنی زمانی که در سال 367ق.م سفر دريايی خود را به مقصد سيسيل آغاز کرد؛ مصمّم گرديد تا يک پادشاه را به يک فيلسوف متحوّل سازد. سيراکوس؛ جايی که دومين ديونيسوس جوان بر آن حاکم بود؛ در اين مقطع از زمان بزرگترين شهر در جهان اروپايی (سه برابر بزرگتر از آتن و پيه رائوس به روی هم) محسوب می شد. اين شهر مرکز يونانيان سيسيلی و مدافع هلنيزم در برابر کارتاژ بود. خطر کارتاژ برای يونانيان غربی واقعيتی بود که بر سياست خارجی آنها سيطره داشت. در سالی مشابه همين سال (480ق.م) که آتن ايران را شکست داد, سيراکوس تحت حاکميت ديکتاتوری نظامی گِِلون بر کارتاژ غلبه يافت و استقلال شهرهای يونانی را به مدت نيم قرن تضمين کرد. از سال 480 ق.م تا 420 ق.م آنها پيشرفت زيادی کرده بودند: سيسيل و ايتاليای جنوبی به يکی از انبار های غلّه جهان و نيز به مرکز اصلی فعاليتهای صنعتی تبديل شده بود. از اين رو در سال 415 ق.م (کارتاژ) تلاش نمود از طريق آتن, سيسيل را به امپراطوری خود ضميمه سازد که توسط سيراکوس بطور کاملاً موفقيت آميز به عقب رانده شد. يونانيان غربی در سراسر تاريخ شان با خويشاوندان اژه ای خود چنين رفتاری داشتند. تنها خطری که توانست آنان را با يکديگر متّحد سازد, هنگامی بود که آنها در حال منازعه با يکديگر و سيسيل و ايتاليای جنوبی در يک وضعيت جنگ متناوب قرار داشت. رفاه در سيراکوس همانند اژه به نزاع طبقاتی ميان دموکرات ها و اقلّيت أشراف, که برای دستيابی به قدرت در هر شهر مبارزه می کردند و قدرتشان را در يک جنگ فرسايشی هدر می دادند, منجر شد. در نتيجه تعجب آور نيست که وقتی در سال 409 ق.م کارتاژ تهاجم جديدی را عليه سيسيل به راه انداخت يونانيان در حد يک طعمه آسان برای يک قدرت نظامی منضبط تنزّل يافتند. در سال 406 ق.م آگريجنتوم غارت و معابد زيبايش تخريب گشته بود: در سال 405 ق.م حتی سيراکوس نيز مرعوب شده بود. همچون سال480, بار ديگر تنها يک چيز می توانست هلنيزم را در غرب حفظ نمايد... ديکتاتوری نظامی؛ تا برای القاء نظم, نفاق را سرکوب کند و جبهه متّحد را در برابر کارتاژ تقويت نمايد. در سال 405 ديونيسوس اول (سرباز جوان 25 ساله) قدرت را در سيراکوس به چنگ آورد. با کمک هنگ ويژه پر هزينه و مزدوران خارجی, احزاب سياسی را سرکوب کرد و حمايت مردم را بدست آورد و خودش را به عنوان ديکتاتور دموکرات معرفی نمود. دموکراسی ای که بدون هر گونه رقيب اما در يک هيئت رسمی به خودش رأی داد. 3. ديونيسوس يک مرد استثنايی بود, نمونه ای از سياستمدار روز که افلاطون در شخصّيت کاليکلوس به تصوير کشيد.[1] قدرت, تنها نيرويی بود که وی آنرا در سياست, سنّت, آزادی و آريستوکراسی که در نظرش اموری قديمی بودند, تشخيص داد. سيراکوس بايد مرکز جنبش های ضد کارتاژ می گشت و هرج و مرج بين المللی بايد از ميان برداشته می شد. او بدين جهت بر بسياری از شهر های يونان غلبه يافت, آنها را ويران کرد و جمعيت شان را به سوی سيراکوس جديد که آنرا برای سربازان مهاجر وفادارش طراحی کرده بود, کوچ داد. او برای تهيه تسليحات نياز به پول داشت لذا بی رحمانه ماليات بست, معابد را ويران کرد و از جمع آوری ثروت به هيچ وجه ابايی نداشت. به مردانی برای جنگيدن نياز داشت بدين لحاظ بردگان و سرف ها را آزاد کرد, ارتجاع اشرافی را منهدم ساخت و طبقه کارگری سيراکوس را که در ميان چندين نوع اتحاديه فعاليت داشت, در هم کوبيد. از اشراف زادة کارخانه دار, معلّم اخلاق و کارگر به يک اندازه نفرت داشت و بعنوان يک فاسد بسيار مستبدّ از تاريخ نگاران و فلاسفه سوء استفاده کرد, او تا کنون در تحکيم يک ماشين جنگی توفيق يافته بود, به انضمام اينکه توانست به مدت سی سال کارتاژ را در حالت دفاعی نگاه دارد. و سرانجام با کسانی که دو سوم خاکشان در تصرفش باقی مانده بود,(قرارداد) صلحی را به امضاء رساند. اينچنين بود مردی که افلاطون در اولين سفر دريايی به سيسيل در سال 388 ق.م با او ملاقات کرد. اين فيلسوف نسبت به آنچه مشاهده می کرد, عميقاً دچار حيرت شد: زمامدار ظالم و زندگی مجلّل دادگاه به يکسان او را منزجر ساخت ولی تا آن حد شجاعت داشت که اين را بيان کند. ديونيسوس در حال خشم پرسيد: او در سيسيل بدنبال چه نوع تجارتی است؟ افلاطون پاسخ داد: آمده است تا مردی با فضيلت بيابد. حاکم مستبد به آهستگی گفت: « وقتت را هدر می دهی» و ديدار پايان يافت. اما افلاطون اوج کج خلقی سربازی را که به هيچ دوستی اعتماد نداشت و در هراس از کشتار به سر می برد و تا کنون استقلال يونان را حفظ کرده بود, هيچگاه فراموش نکرد. همانگونه که از او انتظار می رفت وی را محکوم ساخت. او نمی توانست موفقيت هايش را يا واقعيت حيوان صفتی که زور برای دست يابی به اتّحاد (بدون هر گونه مذاکرة جزيی بزرگ منشانه ای) بر وی غالب ساخته بود را انکار کند.[2] 4. افزون بر اين, ديون شاگرد مورد علاقه افلاطون, چهره با نفوذ دادگاه بود, خواهرش يکی از همسران ديونيسوس, پدرش يکی از بهترين سردارانش و خودش طرف مذاکره مورد اعتماد و سرباز خوبش بود. از اين رو افلاطون به واسطه ديون, توانست نفوذ قاطعی بر بزرگترين شهر جهان, قويترين مدافعِ استقلال يونان إعمال کند. وقتی در سال 367 مستبدّ پير از دنيا رفت, ديون اميدوار بود که بخاطر نوه اش, بخشی از قدرت را بدست آورد اما ديونيسوس دوم پسرِ زنِ خارجیِ ديونيسوس, بسيار زيرکتر از او بود و تخت شاهی را به چنگ آورد. به هر حال ديون قويترين شخص دادگاه باقی ماند و به رغم مخالفت فيليستوس سردار لايق و رقيب او در قدرت؛ مردِ جوان را ترغيب کرد تا فيلسوفِ مشهور (افلاطون) را جهت مشاوره به خدمت بپذيرد. ديونيسوس, زيرک اما جوانی فاقدِ تجربه, و ناشی بالطبع بود لذا در برابر اين ايده وسوسه شد. به نظر, اين امکان وجود داشت که تحت نفوذِ افلاطون او بتواند به يک فيلسوف-شاه تحوّل يابد: حداقل اين نکته واضح بود که در اينجا يا در هر مکان ديگری, فرصتی برای آزمون عملی طرح سياسی افلاطون وجود داشت. 5. لازم است ماهيّت مقاصد افلاطون را هنگامی که در 367 ق.م به سمت سيراکوس حرکت کرد, دريابيم. خوشبختانه در نامه هايی که او مدتها پس از آن نوشت برخی از قرائن را برای ما ارائه نموده است. او ابتدا تصميم داشت تا ديونيسوس را از نفوذ فسادگر دادگاه باز گيرد, با آرمانهای اخلاقی آکادمی إشباع نمايد و بطور کامل وی را در معرض يک دوره مطالعات متافيزيکی و فلسفی که در نظر داشت تا مبنای ضروری برای زمامداری باشد, قرار دهد. « تنها هنگامی که پادشاه, فيلسوف شود, می توان آرامش سياسی را از خلال آن تحميل کرد». او در مرحله دوم تصميم گرفت تا انضباط آهنينِ ديکتاتوری نظامی که ديونيسوس اوّل بر يونانيان سيسيل إعمال کرد را کاهش دهد. زور بايد صرفاً برای اجرای عدالت بکار گرفته شود و فيلسوف-پادشاه بايد توجه خود را به تربيت هم ميهنان جهت دهد و دادگاه را از تجمّلات و هزينه های بيهوده پاکسازی نمايد. چشم پوشی ارادی از ثروت بايد از آن (دادگاه) مطالبه شود و عده ای از نخبگان جديد حاکم بايد مستمراً از خانواده های اشرافی پرورش يابند و بموجب قانون يا نظم, حکومت به آنها اختصاص يابد. در مرحله سوم شهرهای يونانی سيسيل که بوسيله ديونيسوس ويران شد, بايد بر مبنای نهادهای اشرافی بازسازی شود و تحت نظر پادشاهی قانونی فيلسوفِ جوان مرتّب گردد. شايد برنامه افلاطونی در اين دوره, چيزی فراتر از اين سه نکته را در بر نداشت, چون افلاطون بر اين باور بود که اگر يک بار فيلسوف- شاه جديد در رأس قدرت قرار گيرد, هر چيز ديگری منطبق با آن, در پی خواهد آمد. آئين جديد از سوی ديونيسوس مورد استقبال قرار گرفت و فلسفه به شور و شوق سلطنتی تبديل شد. پلوتارک, نمايی از اين پديده ناشناس را به ما ارائه می دهد: 6. «اين وضعيتِ امور در هنگامی بود که افلاطون به سيسيل آمد, همان کسی که در بدو ورود با نمايش شگفت انگيزی از محبّت و احترام مورد استقبال قرار گرفت. بر روی يکی از ارّابه های سلطنتی کاملاً آراسته, ملازمی بود تا از او به هنگام آمدن به کنار دريا استقبال نمايد, ديونيسوس خودش برای خدايان به شکرانه تأييد شادی بزرگی که در حکومتش رخ داده بود, قربانی داد. شهروندان نيز به اميد اصلاحات سريع و حيرت آور وقتی ملاحظه کردند که اينک در ضيافت ها فروتنی حکمفرما است و روابط عمومی در همه دادگاهها گسترش يافته, و نيز فرمانروای مستبدّشان خود در همه مسائلِ قانونی از قبل مصوّب کسب و کار, با بزرگ منشی و انسانيّت رفتار می کند, شروع به گراميداشت وی کردند. در آنجا شور و شوق عمومی برای اقامه برهان و فلسفه وجود داشت به حدّی که بر طبق آنچه نقل شده, (داخل) بسياری از کاخها بوسيله گروه دانش جويان رياضيات که مسائلشان را در آنجا حل می کردند, انباشته از خاک شده بود. چند روز بعد يعنی روزی که يکی از اهالی سيراکوس قربانی می داد و آن هنگام که کاهن; بر طبق آموخته هايش برای استمرار و پايداری امنيّت حکومت استبدادی دعا می کرد, می گويند ديونيوس همانطور که ايستاده بود, فرياد زد: « از دعا برای شرّی که بر ما حاکم است دست برداريد». اين کار به وضوح فليستوس و حزبش را خشمگين کرد همان کسی که گمان برده بود اگر افلاطون, به مجرّد چنين پيشينه کوتاهی, تا اين درجه فکر مرد جوان (حاکم) را تغيير داده و دگرگون کرده است, در مذاکره ای طولانی تر و صميميتی برتر به او چنان نفوذ و اقتداری خواهد بخشيد که می تواند حاکم را به مدارا وادار کند. 7. سياست نوين صرفاً به افزايش نگرانی ميان رقبای ديون دامن زد. فيليستوس که اينک در تبعيد به سر می برد, بر اين تصور بود که فراخوانی افلاطون, نقشه ای جهت حفظ موقعيت ديون در دادگاه بوده است. سادگی و رفتار پارسايانه ديون هيچ تأثيری بر زدودن اين تصوّر نداشت. طرفدار آرمانهای آکادمی تا حدّی از خود راضی بود و پاک دينی اش حال و هوای ظالمانه ای داشت, زيرا اشاره می کرد که جاه طلبی و خودخواهی با آرمان خواهي اش آميخته است. ديون سرانجام از واگذاری خانه مجلّل و درآمد هنگفتش يا فدا ساختن لذايذ ثروت بخاطر فلسفه اصيل, هيچ نشانی ارائه نداد. اما منتقدين سرسخت تری در آنجا بودند که اصرار داشتند اين اصلاحات[3], پيشرفت های ديونيسوس اول را ناکام ساخته است. اتحاد سيسيلی ها تأمين شده بود و بوسيله نيروی مسلّح حفظ و از طريق منافع تجاری پشتيبانی می شد. با اين حال برای تضعيف (پايه های) ديکتاتوری جهت خارج ساختن صنعت از نظارت سياسی و واگذاری قدرت به ايده آليست های بی تجربه, لاجرم بايد اتّحاد بدست آمده به پای چنين ارزش هولناکی نقض می شد. (برای جلوگيری از اين امر) هاستيلی فليستوس سياستمدار عملگرای مکتب قديم فرا خوانده شد و او نزد پادشاه جوان به اظهار نظر در باب انگيزه های مبهم و احتمالاً پنهانی ايده آليسم ديون, پرداخت. در ضمن اشتياق ديونيسوس برای فراگيری رياضيات به سردی گراييده بود و او به تدريج به اين پرسش پرداخت که چرا قبل از آغاز کارهای اصلاحی عملی تر و عظيم تر بايد اين مطالعات کسل کننده را تعقيب نمايد؟ رياضتِ افلاطونی بر او تأثير گذاشت اما (تاحدی) نيز او را آزرده ساخت و لحن والای اخلاقی اش مرتعش گرديد. از سوی ديگر, ديدگان جهان يونان به او دوخته شده بود: اگر او افلاطون را روانه می ساخت می گفتند که فيلسوف بزرگ وی را نالايق يافت. لذا او به يک مصالحه تن داد, ديون را از سيسيل تبعيد کرد و افلاطون را در اسارتی فروتنانه باقی گذاشت. يک يا دو ماه بعد, جنگ کوچکتری در گرفت. ديونيسوس فرصت زيادی برای فلسفه نداشت و لذا مؤدّبانه به دوستش (افلاطون) پيشنهاد جدايی داد, در عين حال از او تعهد گرفت تا بزودی به نزدش باز گردد و در مسير بازگشت به وطن جهت اتّحاد ميان سيراکوس و دوست افلاطون آرکيتاس حاکم فيثاغورثی تارنتهوم مذاکره نمايد. بدين سان حرمت هر دو حفظ شد و افلاطون در اواسط سال به آتن بازگشت و به ظاهر, پادشاه مستبدّ بزرگ يونان را به کيش فلسفی اش در آورد. 8. احتمالاً افلاطون نبايد هيچگاه به سيراکوس که محلّ مناسبی برای فعاليت های پنهانی ديون نبود, بازگشته باشد. ديونيسوس که بيمناک بود از اينکه ممکن است بعدها ثروت ديون برای اهداف انقلابی مخالف بکار گرفته شود, همه اموالی را که در سيسيل بجا گذاشته بود, مصادره کرد و برای اينکه بيازمايد آيا او همه اميد خود را برای بازگشت از دست داده است يا نه؟ گفت: بايد ديون به همسر خود (که او را در شهر باقی گذاشته بود) اجازه دهد تا با نديم ديگری ازدواج کند. ديون با نفرت از اين امر امتناع کرد, در نتيجه, ديونيسوس املاک ديون را به معرض فروش گذاشت. او مشتاق بود تا رخنه ای بين رقيب خود و فيلسوف ايجاد کند, لذا از افلاطون دعوت کرد تا منصب خود را بعنوان مشاور در سيراکوس مجدداً در دست بگيرد. افلاطون نپذيرفت, در اين حال ديونيسوس با پيشنهاد مؤدبانه رشوه اشاره کرد که تنها در صورت بازگشت افلاطون, اموال ديون را تحويل خواهد داد. افلاطون (در پذيرش دعوت) ترديد داشت اما نامه ای از آرکيتاس از تارنتهوم دريافت کرد که بيان می کرد در صورت امتناع افلاطون, روابط ديپلماتيک ميان او و سيراکوس متوقف خواهد شد. از اين رو کفّه ترازو به نفع انگيزه ای ديگر تمايل يافت. در سال 361 به اکراه به سيسيل بازگشت. 9. اين احتمال وجود دارد که ديونيسوس واقعاً فريفتة فلسفة افلاطون شده بود و مشتاق بود تا آنرا با افلاطون در ميان بگذارد. اما افلاطون اجازه نمی داد که فعاليت های شرافتمندانة انسانی به سرگرمیِ يک پادشاه بدل شود و لذا با تندی از ديونيسوس درخواست کرد که بايد خود را برای هر نوع مشقت انضباطی آکادميک تسليم سازد. ديونيسوس نپذيرفت. اما نه او و نه افلاطون بخاطر شهرتشان نمی توانستند اجازه دهند که دانش عمومی نقض شود. پس افلاطون در اکروپوليس ماهها و ماهها به زندگی ادامه داد در حاليکه ديونيسوس بقيه املاک ديون را فروخت و همسرش را بی سرپناه کرد. دادگاه و مزدوران که از فضای رسماً صميمی (ميان ديونيسوس و افلاطون) فريب خورده بودند, به تدريج نسبت به نفوذ بيش از حد افلاطون بدگمان شدند و نزديک بود که وی در جريان شورش سربازانی که خواستار دستمزد بيشتر بودند, کشته شود. سرانجام آرکيتاس يک کشتی جهت رهايي افلاطون فرستاد و افلاطون نجات يافت. پس از جدايی افلاطون, ديونيسوس مطالعات فلسفی اش را ادامه داد و تلاش کرد تا با يافتن شهرهای جديد و ارائه کردن نهادهای اريستوکراتيک به آنها بر پايه خطوط تعيين شده افلاطون, طرح افلاطون را به اجرا درآورد. تفنن گرايی ايده آليست شروع به تضعيف ساختار ديکتاتوری نظامی کرد و اين واضح بود که بزودی سيسيل بار ديگر طعمه ای برای تهاجم کارتاژ خواهد بود. اما ديون پيش از اين, فکرش را کرده بود, جهت ملاقات با افلاطون برای بازگشت, به وی خبر داد که تصميم گرفته است تا با همکاری سيراکوس و خود او, حکومت فيلسوف شاه را مستقر سازد. آيا افلاطون به وی کمک خواهد کرد؟ 10. تجارب افلاطون در سيسيل, روحيه اش را تخريب کرده بود. او تقريباً هفتاد سال داشت و اشتياقی که الهام بخش او برای تأليف کتاب جمهوری بود زائل شده بود. افزون بر اين, آن اطمينان اخلاقی ای که وی را موجّه ساخت تا تأکيد کند که حقيقت و درستی بايد خودشان را از طريق زور تحميل کنند, از دست رفته بود. سياست های سيراکوس او را از خونريزی بيزار کرده بود و وی را به تأمل واداشت که آيا هيچ فردی به اندازه کافی خوب, وجود دارد تا مسئوليت ديکتاتوری مطلقه را بر عهده گيرد؟ او بتدريج از خود می پرسيد که آيا آزادی و اختيار شخص که وی آن را به شدّت تمسخر کرده بود, با اين همه, تا اين حدّ بيهوده است يا در نهايت آنها برخی از مصونيت ها را در برابر حاکم فراهم می کنند؟ در سايه اين ترديدها, طرح افلاطون برای نجات يونان همانند يک دسته کارت (ورق بازی) فرو ريخت. افلاطون همه حکومت های قانونی را تقبيح نموده و از ديکتاتوری خير حمايت کرده بود. تحقير او از أشکال قانونی و جزئيات قانون مبتنی بر يک باور راسخ بوده است و آن اينکه تعليم و تربيت حاکمان می تواند آنها را متحول سازد. اينک او مردد بود که آيا چنين حاکمانی می توانند از طريق آکادمی اش پرورش يابند؟ و او بتدريج ايمان خود را نسبت به قوانين جزيی به مثابه يک بازبينی از مطلق گرايی مستحکم ساخت و (بدين ترتيب) طرح سياسی جمهوری به يک رؤيای آرمانی تبديل شد. هنگامی که ديون از افلاطون خواست تا با او حرکت کند, افلاطون امتناع کرد و به جهت کهولت سن و رفاقت با ديونيسوس از او عذر خواست. و خردمندانه بيان کرد که تحمّل بی عدالتی بهتر از اجرای بی عدالتی است. اما اعضای جوانتر آکادمی ترسيم مشابهی از جمهوری نداشتند. در نزد آنها جمهوری هنوز يک کتاب مقدس و ديون مردی بود که بايد به آن تحقق بخشد. در مقطعی که افلاطون غمگينانه شروع به استنباط قانون اساسی و طرحی منطقی برای دولت جديد می کرد, ديون (صرفاً) يک نوآموز در ميان شاگردانش بود. در سال 357ق.م او به همراه اعضاء منتخب فيلسوفان و پانصد مرد, مسافرتی دريايی جهت فتح بزرگترين شهر يونان آغاز کرد. تلاش بعدی اش اين بود که ديکتاتوری خير را عملی سازد.... اما مبدع اين طرح, از مشارکت در اين امر امتناع ورزيد. در عوض, به جهت نگرانی از پيامدهای بد و احساس فاجعه پيش روی, افلاطون مردی را که بيش از همه دوست می داشت ترک کرد و سپس برای تدريس به آکادمی ای که از فاخرترين شاگردانش خالی شده بود بازگشت. 11. داستان قهرماني های ديون در سيسيل, حکايتی در هم و بر هم از افسانه, فريب کاری؛ هوشياری و کشتار است. اين فيلسوفان به همراهِ تنها پانصد مرد بر عليه ديونيسوس اعتصاب کرده, سيراکوس را به تصرف در آوردند و بار ديگر تلاش کردند تا دولتی ايجاد کنند که در آن نه يک ديکتاتوری نظامی و نه يک دموکراسی بلکه حکومت اقتدار گرای قانونی حاکم گردد. تجارب ده سال گذشته, اشتياق ديون را برای استبداد عقل, اصلاح نمود و اينک او قانونی اساسی طرح کرد که در آن تمامی قدرت پادشاه بطور وسيع بايد قانونی شود, در عين حال نظارت قانونی, قضايی و اجرايی می بايست در دست کميته ای منتخب از سياستمداران کهنه کار تمرکز يابد. أشکال دموکراسی نيز در محافل قانونگذاری و مشورتی بايد باقی نگاه داشته می شد[4] بدان حد که قانون اساسی جديد در واقع تلاشی در جهت مسئوليت (پذيری) هيئت حاکمه در قبال قانونگذاری عمومی بود؛ و برای موفقيت اش (همچون دموکراسی مدرن) وابسته به يک سنّت اجتماعی نسبتاً قوی بود تا هيئت حاکمه قادر باشد در عين آنکه به خواسته های مردم گوش فرا می دهد, اقتداری واقعی إعمال نمايد. اگر هيئت حاکمه در کسب اعتماد مردم با شکست مواجه می شد در اين صورت مجبور بود تا يک «ديکتاتوریِ باز» معرفی کند: به عبارت ديگر اگر هيئت حاکمه از موقعيتش سوء استفاده می کرد و نشان می داد که هيچ احترامی برای قانون اساسی قائل نيست, اين قانون با مصونيت, توان کافی برای تغيير آن را داشت. 12. هيچکس از ايده های ديون خوشنود نشد. نظر طرفداران اتحاد و تقويت نظامی برای جنگ در برابر کارتاژ اين بود که اصلاحات به مثابه تضعيف کنندة نظارت مرکزی در آمده است. دموکراتها در حاليکه اظهار می کردند کميته 35 نفره ای از مردان ثروتمند تشکيل و معيارهای بازتوزيع ثروت کنار گذاشته شود, بر آن بودند که اين, تقريباً شکل ديگری از اليگارشی نخبگان است. يکی از همکاران ديون.... هراکليدوس... رهبر جنبش مردمی بازتوزيع زمين شد. (اين جنبش, آشوب هايی عليه ديون به راه انداخت و بدين طريق) جنگ داخلی در گرفت و ديون مجبور شد تا به سربازان خارجی جهت سرکوب آشوب ها إتکا کند. و ديون در نهايت, بوسيله دموکراتها تبعيد شد. اگر چه او پس از يک دوره اغتشاش مجدداً کنترل (سياسی) را به دست گرفت و با هراکليدوس آتش بس موقت برقرار ساخت اما بزودی آشکار شد که اگر حزبی دموکراتيک سرکوب شود, ديکتاتوری باز اجتناب ناپذير است. هراکليدوس بار ديگر رهبری جناح مخالف را بدست گرفت و ديون با اکراه, به قتل همکارش رضايت داد. 13. قتل هراکليدوس, نشانگر پايان تلاش برای عملی ساختن فلسفه افلاطون بود. ايده آليست ها بواسطه فشار قانون مجبور بودند تا نه بدتر و نه بهتر از سياستمداران عملگرای کهنه کار که رژيم شان آنها را مورد تهديد قرار می داد, رفتار کنند. (در چنين وضعيتی) ثابت شد که «جمهوری» قانون اساسی ايده آل نيست بلکه نوع ديگری از اليگارشی است که مورد قبول مردم نمی باشد و در برابر نظام پادشاهی محض ابتناء کمتری بر رفتار قانونی يا عدالت دارد. اينک ديون يک قاتل معروف بود و با همان هول و هراسی زندگی می کرد که در دادگاه های ديونيسوس اول مشاهده کرده بود و با همان بی رحمی, تمامی جنبش های مردمی را تحت فشار قرار داده بود. در سال 353ق.م کاليپوس عضو پاره وقت آکادمی و خدمتگزار مورد اعتماد ديون در دادگاه, خود در رأس يک توطئه دموکراتيک قرار گرفت و دزدانه در جشن شبانه ای که در قصر ديون برگزار شده بود, وارد شد و با کمال خونسردی فرمانده خود ( ديون) را به قتل رساند. احتمالاً اين حادثه برای افلاطون صدمه بزرگی نبود. مأموريت آکادمی برای تصرف سيسيل به يک دسيسه چينی پَست و آدمکشی پايان پذيرفت و مرد جوانی که افلاطون تربيت کرد به اثبات رساند که بهتر از معاصرانش نبود و در کسب فلسفه حقيقی بی تجربه بود. «جمهوری» که افلاطون در صدد بود آنرا به قدری کامل بسازد که حتی سقراط, معترض با وجدان, هم بتواند در آن با وجدانی نيک زندگی نمايد, ثابت شد که بهتر از اليگارشی های ديگر نيست و (حتی) بدتر از آتن دموکراتيکی است که وی آنرا تمسخر نمود و خوار شمرد. همه اينها واقعيت داشت اما افلاطون مدتها قبل از مرگ ديون آنرا ديده بود و تنها منتظر فرجام حتمي آن ماند. خون ديون به گردن افلاطون بود، او بود که به ديون اين مطالب را القاء کرد و وی را به سوي مرگ فرستاد. و او بود که قاتل واقعي اش را آموزش داد و وي را تأييد نمود. کاربرد فلسفه براي زندگي عملي طرد شد در حالي که جبران مرگ سقراط توسط شاگردانش هنوز صورت نگرفته بود. افلاطون مأموريت زندگی خود را در اين قرار داد که به سئوال سقراط پاسخ دهد و عدالتی را که وی در نظر داشت محقق سازد: (با وجود اين) او به پرسش(سقراط) پاسخ نداد و بجای برقراری عدالت, خونريزی و منازعه مدنی را برانگيخت. 14. هنگامی که افلاطون خبر مرگ ديون را شنيد هفتاد و پنج ساله بود. او در سالهای اخير بيش از پيش تمايل داشت تا اصلاحات فلسفی را پاکسازی کند و به آکادمی نشان آکادميکی ارائه دهد که صدها سال پس از حياتش نتيجه دهد و همه دانشگاههای آينده را تحت تأثير قرار دهد. او که پيش از اين سياست ها را بمنزله اموری پَست و مضحک خوار می شمرد؛ از آنها به مثابه امور وحشتناک و فاسد کننده زندگی های مقدس و پاک, در هراس شد و تلاش کرد تا عذاب وجدان خود را با تأمل در حقيقت فنا ناپذير, فراموش سازد. بهتر آن است که به بی عدالتی تن دهد بجای آنکه آن را بکار بندد و اينک مشاهده می کرد که صرفاً از طريق چشم پوشی از قدرت جهانی می توان به نيکی دست يافت. اگر تنها به کمک مفاهيم صلح آميز نمی توان به حکومت دست يافت پس بهتر آن است که (مسأله حکومت را بعنوان امری ) قصد نشده, رها سازد. اين فيلسوف که دستش را به خونريزی آغشته کرد و روح و فلسفه اش را آلوده ساخت در سالهای پايانی زندگی اش يک صلح طلب بود. 15. اما هنوز درخواست هايی از سوی دوستان ديون در سيسيل صورت می گرفت و (اين در حالی است که) همه جای جهان يونانی مملو از شايعه شکست آکادمی بود. افلاطون حتی در چنين موقعيتی نمی توانست از سياست بيزار باشد و (از اين رو) توأمان همه نيروی تضعيف شده اش را احضار کرد. او دو نامه سرگشاده برای شاگردان قديمی اش در سيسيل تصنيف کرد. در يکی (از اين نامه ها) سياست آينده را به آنها گوشزد نموده و از خود در برابر اتهاماتی که وی را مسئول فاجعه سيراکوس می دانست, دفاع کرده بود. اين نامه ها در ميان اندوهبارترين اسناد تاريخی موجود, قرار دارند. آنها بطور پراکنده و مشوّش, اثر روح فرتوت و شکست خورده ای هستند که صرفاً برای کنار گذاشتن نفرت انگيز روحيه گذشته و بدست آوردن روحيه ای ديگر, دفاع بسيار سستی را آغاز نموده است. ( افلاطون در اين نامه) نشان می داد که اتهام اصلی را نمی پذيرد و در صدد بود تا توجهش را به نکاتی کم اهميت معطوف سازد. اينک او تلاش داشت تا خود را متقاعد سازد که کاليپوس دوست واقعی ديون نبود و به اين دليل اين قتل چندان هم قابل نقد نبود: او در اواسط داستان تجارب شخصی خود در سيراکوس به يکباره حمله ناخوشايندی را عليه ديونيسوس به دليل انتشار يک کتاب که در آن ادعا می کرد شرحی از فلسفه افلاطونی ارائه کرده و بنا داشته تا بر سه يا چهار صفحه تلخيص عالی از ديدگاه وی در باب روابط ميان زبان, انديشه و واقعيت تمرکز نمايد, آغاز کرد. اما افلاطون (پس از هر گريزی) در نهايت به موضوع اصلی اش يعنی نجات حيات مدنی يونان و درمان هرج و مرج داخلی و بين المللی از طريق به عقب راندن کارتاژ, باز می گردد. او در نهايت ضعف به يک سيسيلی که يکبار ديگر شهرش بوسيله جنگی داخلی آسيب ديد, بيان کرد که جز وجود مردانی که در جست و جوی عدالتند و از قانون اطاعت می کنند, هيچ شادی حقيقی دست يافتنی وجود ندارد, که بتواند خرسندی مردانی را فراهم سازد که برای زندگی شان تلاش می کنند. او کسی است که بسيار دير دريافت: آسانتر از جايگزين کردن حکومت قانون, برچيدن اتحادی بود که توسط ديکتاتوری نظامی ايجاد شده بود. و کسی که آکادمی را بياد می آورد, نه تنها افلاطون را مسئول قتل ديون بلکه حتی مسئول پيروزی حتمی قدرت های اجنبی در آينده می داند. 16. افلاطون در سال 347 در سن هشتاد و يک سالگی مرد. ده سال بعد مکدونيها بر يونان غلبه يافتند, عصر استقلال يونان پايان پذيرفت و دوران الکساندرها آغاز شد. افلاطون در پايان زندگی اش فهميد که شکست خورده است. به رغم شهرتش بعنوان يک فيلسوف, او به چيزی که قلبش را در راه آن گذاشت, دست نيافت. تحقيقاتش در منطق, در هيئت و رياضيات توانست عطش او را برای دانش فرو نشاند و خودش را به شهرت ماندگارش متقاعد سازد, (اما) آنها نتوانستند او را برای ناکامی در حلّ مسأله ای که سقراط طرح کرده بود, تسلی دهند. در واقع استفاده از تئوری برای عمل و بکارگيری فلسفه برای زندگی روزمره چيزی بود که سقراط خواسته بود, يعنی همان چيزی که بخاطرش جان باخت. افلاطون ميل طبيعی خود را سرکوب کرده بود تا از سياست دست بکشد زيرا او خود را بمثابه شاگرد سقراط احساس می کرد. او آکادمی را به ياد سقراط وقف کرد و شکست آکادمی را بستری دانست تا راه خود را برای کنترل دولت- شهر بيابد. و اين بدان معنا است که مرگ سقراط سخت جبران ناشده باقی ماند. به نظر می رسد روحيه نقد بی طرفانه و تحقيق علمی, هيچ چيز برای ريشه کن ساختن فساد اجتماعی ارائه نکرده است. او اين روحيه بيماری را تشخيص داد اما مداوايی که بکار برد کاملاً بی تأثير بود. 17. اما آيا اين بدان معناست که خرد و عقل هرگز نمی تواند کاربرد عملی برای اجتماع داشته باشد؟ اگر چنين است, آکادمی بايد در پناه انزوای اقليتی که حقيقت را نسبت به ديگر شادی های زندگی ترجيح می دهند, ضرورتاً اکادميک باقی بماند: و سياستمدار و بانکدار و صنعت گر بايد الزاماً توصيه های فلاسفه را بعنوان اموری به شدت بی فايده يا زيان آور طرد نمايند. اگر ما با اين نتيجه موافق نباشيم, پس بايد بپذيريم که افلاطون شکست خورد, نه بخاطر آنکه او يک فيلسوف بود بلکه از آنجهت که برخی از ايده ها به ضميمه شيوه هايی که بکار بست و طرحی که بر مبنای آن کار می کرد, اشتباه بود: و اين دارای اهميتی حياتی است که نقائص موجود در طرح جمهوری را دريابيم. با کشف اين نقائص قادر خواهيم بود تا اساس تئوری خود را بر اصولی مستحکم استوار سازيم و از فاجعه ای که دولتمردان افلاطونی را از پای در آورد, اجتناب ورزيم. پس در اين فصل من سعی خواهم کرد تا به برخی از نقائص عمده تئوری افلاطون اشاره کنم و ربط آنها را با مسائل جديدمان نشان دهم. افلاطون ما را مورد انتقاد قرار داده است: اينک بر ماست که به نوبه خود او را نقد نمائيم. 18. هنگامی که يک نظام فلسفی بزرگ را به آزمون می گذاريم, اغلب بسيط ترين حقايق آشکار, به سادگی مورد حمله قرار می گيرند و واضح ترين قضايايی که ممکن است سودمند ترين قضايا باشند, مورد ترديد قرار می گيرند. يکی از اين نوع قضايا در اصول موضوعه انديشه افلاطون...... چيزی که توجيه کننده تمامی ساختار جمهوری است.....آن است که «عوام نابخردند». اجازه دهيد با ملاحظه در اين فرض مطلب را آغاز کنيم. البته اين نکته تا اندازه ای حقيقت دارد. انسانها اغلب کوته بين, احساساتی و حريص اند و اگر افلاطون سودايی جز اين در سر نداشت, هيچگاه تکذيب نمی شد؛ اما افلاطون پنداشت که: (1) اکثر مردم بطور طبيعی به قدری ناقصند که ناتوان از حکومت بر خود می باشند. (2) حاکمان بالقوه ای با چنان فرزانگی عالی وجود دارند که با کمال اطمينان می توان, حکومت مطلقه را به آنها سپرد و (3) اين حاکمان بالقوه اکثراً نه در ميان روستائيان و صنعتگران بلکه در سلسلة مردان نجيب يافت می شوند. با ناديده گرفتن مورد سوم... که به شدّت سئوال برانگيز است... بايد بپذيريم که دو گزاره اول آشکارا درستند. انسان کم خرد است و در هر عصر مردانی بر می خيزند که به حدی در فضايل ممتازند که قدرت بايد به آنها سپرده شود, اما نتيجه اين سخن آن نيست که ما می توانيم دولت را بر پايه اين مفروض بنا کنيم. زمامداری فن درجه دومی است. اين فن مردان را چنانکه مي يابد, می طلبد و نمی تواند مسلّم بگيرد که مردان نابغه همواره در دسترس خواهند بود. اگر ما بتوانيم بر عرضه ثابتی از دولتمردان در حدّ اعلی عاقل اتّکاء کنيم, می توانيم همه مشکلات مربوط به أشکال قانونی و ساماندهی سياسی را ناديده بگيريم. اين کاملاً درست است زيرا ما بخاطر اهميت همه مسائل حکومت, نمی توانيم دست به چنين کاری بزنيم. لذا گرچه هر دو گزاره افلاطونی درستند اما آنها ربطی به سياست ندارند چونکه طبقه مردان عاقل به حد کافی گسترده و يا انبوه وجود ندارند تا نخبگان حاکم پايداری در هر شهر يا دولت شهر قرار گيرند. 19. به هر حال وقتی گزاره سوم را هم ضميمه کنيم به نتيجه ای دست می يابيم که نه تنها بی ارتباط با سياست است بلکه صراحتاً متعصبانه است. اين فرض که مردان عاقل اغلب در ميان طبقات کارگری يافت نمی شوند, «جمهوری» را از اريستوکراسی آرمانی که به معنای لغوی ...حاکميت بهترين ها است... به يک اريستوکراسی وراثتی تغيير می دهد. از اين رو گزاره آکادميک «بهترين بايد حکومت کند» به يک گزاره عملی تغيير يافت « بهترين اريستوکراسی موجود بايد اريستوکراسی ديکتاتورها باشد» و طبقات حاکمان و شهروندان افلاطونی در جناح های سياسی, آريستوکرات و دموکرات يونان ادغام شدند.[5] افلاطون می توانست از اين نظريه بعنوان سياست عملی سالم دفاع کند: او می توانست بگويد که از ديدگاه وی و با توجه به تجاربش مردم, رهبران کمی را عرضه می کنند و اينکه اريستوکراسی تا کنون از سنت های خود در باب خدمات رسانی عمومی تخطّی کرده است. اما اگر چنين می گفت او (بايد) از ادعايش برای بنيان نهادن جمهوری بر پايه اصول فلسفی و اصول موضوعه ذاتاً-بديهی دست بر می داشت: او نه در حد بالا چون فيلسوف بلکه به عنوان يک شهروند سخن گفت و ديدگاه او بطور شايسته ممکن است از سوی هر کسی که دارای تجربه سياسی است مورد ترديد واقع شود. در مقابل, او از ادعای يک طبقه اجتماعی خاص, دفاع کرده بود.....نه ديکتاتوری بهترين ها بلکه ديکتاتوری بهترين اعضای اريستوکراسی.... و می پنداشت که اين مورد اخير با قبلی همانند است! 20. پس دو ايراد بر استدلال افلاطون وارد است. اولاً: هيچگاه تعداد مکفی از مردان برجسته که طبقه حاکمه ای را شکل دهند, وجود نخواهد داشت تا بتوانيم اطمينان کامل از حضور آنها داشته باشیم و حتی اگر هم وجود داشته باشند, گزينش آنها از ميان جمعيت شهری امکان نخواهد داشت و اطمينان به اينکه آنها به تنهايی قادر به کنترل سياسی (جامعه) هستند ممکن نخواهد بود. افلاطون خود کراراً اين نکته را پذيرفته است. او اعتراف کرد که مردان نيک بواسطه قدرت, فاسد می شوند و بقدری انواع سياستها را مشاهده کرده بود که بفهمد ديکتاتورهای وظيفه نشناس ...هر چند ديکتاتورهايی دقيقاً انتخاب شده و تربيت شده باشند.... همواره مصيبت به بار می آورند. (با اين حال) او باز از خودِ ديکتاتوری به مثابه امری شايسته تقدیر دفاع می کرد! با توجه به باورهايي که افلاطون در باب پيامدهای خفّت بار مشاغل پست داشت, ممکن است ديکتاتوری را به شدّت شبيه چيزی تلقی نموده باشد که همواره می خواسته است. ثانياً: جهت گيری او به نفع آريستوکراسی, وی را به شناخت انسان نجيب و مرد نيک سوق داد و از اين رو در جستجوی از نخبه (مورد نظر) خود, اکثريت وسيعی از جمعيت را از هر گونه آزمون خطيری محروم ساخت. از گزاره « بيشتر انسانها لايق حکومت بر خود نيستند» او بطور نامحسوس و به سهولت به اثبات اين امر سوق يافت که « طبقات کارگری لايق حکومت بر خود نيستند». 21. بنا براين «جمهوری» يک راه حل برای معضل حکومتی است که صرفاً در صورتی می توانست موفق باشد که در واقع مردانش آنگونه که هستند نباشند. جمهوری از آنها يک فضيلت بسيار دور از دسترس شان را خواستار شد که عبارت بود از توافق با آزادی عمل نخبه خودکامه اشرافی. جمهوری, خواست قوانين کمتر در باب اطاعت مطلق را انکار می نمود و از آنها امکان هر گونه خود شکوفايی را سلب می کرد. اين کتاب, الوهيّت سابق را در بشريت لاحق که تنها با بارقه کوچکی از الهی بودن همراه بود, مجسّم ساخت. به اين دليل تعجب آور نيست که برای کشف آرمانهای افلاطونی به درک ساختار کليسای کاتوليک بپردازيم. (اگر) در عوض فيلسوف شاه, مرد روحانی, و بجای توده های عوام, خواص (را قرار دهيم) شما تکمله ای عملی برای برنامه افلاطون خواهيد داشت. اما در ميدان حکومت, افلاطون گرايی به جهت آنکه در وهله اول بسيار ايده آل است نه تا حدی ايده آل, به دفاعی عقلانی از حکومت در برابر واکنش ها تبديل شده است. يک حاکم مستبد نظامی در يونان, يک امپراطور رومی, يک پادشاه قرون وسطايی, شاهزاده رنسانسی, يا يک ديکتاتور مدرن و حتی محافظه کاری مدرن در دولتی د موکراتيک؛ می توانند خودشان را بعنوان افلاطون گرايان معرفی کنند و برای خود و دوستانشان خِرَد خاص و آينده نگر و برای توده ها کم خردی خاص و مآل انديش ادعا نمايند. قدرت را همواره در جامه های صوفيانه به خود واگذار می کنند تا شرارت حکومت استبدادی را در زير آن پنهان نمايند. 22. پس اگر چه افلاطون حکومت مطلقه نظامی و ديکتاتوری اشرافی را تقبيح کرد اما او به وضوح شريک جرم هر دو آنها و بطور ضمنی حامی آنها بعنوان دو نوع نظام کم زيان تر بود. در حالی که با جنگ طبقاتی مواجه بود, خواب ديد که بين ديکتاتوری جناح چپ و ديکتاتوری جناح راست , بديل سوم انقلابی وجود دارد.... ديکتاتوری فضايل درست. اما وقتی ما اين خواب را به زبان معتدل سياست ترجمه کنيم, می بينيم خيالی واهی است. زيرا از صف آرايی (رويارويی) حزبی از مردان نيک که بطور يکسان با خواسته های فقير و غنی در تضاد است, و بوسيله اين حزب مطلقه, به تسخير قدرت سياسی می پردازد, حمايت می کند. اما از آنجا که عضويت در اين حزب اغلب منحصراً از طريق غير دموکراتيک حاصل می شود, برای طبقات کارگری مشکوک خواهد بود و از آنرو که با منافع ثروتمندان در تضادّ است به شدت منفور آنها خواهد شد. بنا بر اين حکومت او هيچ بنياد مورد توافقی نخواهد داشت و مجبور خواهد بود يا به يک ديکتاتوری نظامی بدل شود و يا از جهتی ستيز طبقاتی را بپذيرد. از آنجا که (اين نظام) بطور قطع غير دموکراتيک است و از طريق مرز خويشاوندی و سنّت با احزاب راست پيوند دارد, هيچ ترديدی در باره ماهيت اين سازگاری باقی نخواهد ماند. (با اين حال) چون نظر افلاطون اين بود که مانع اشتياق توده ها به مساوات خواهی شوند, پس به حمايت ثروتمندان اعتماد نموده است. در چنين حالتی امکان خواهد يافت تا به خوبی دارايی ها و امتيازات را تباه کند. (به اين ترتيب) ديکتاتوری فضايل درست به يک شکل فاسد از فاشيسم تبديل می شود. 23. افلاطون بديل سومش را به عنوان يک دولت بی طرف (عادل) در نظر گرفته بود؛ دولتی که به هر فرد زندگی و کاری را که سزاوارش بود تخصيص می داد بدون آنکه هيچ بخشی از جامعه را در هزينه ديگران ملاحظه نمايد و همه علايق را به نفع خير عمومی هماهنگ می ساخت. طبقه حاکمه اش بايد از تزاحم منافع, والاتر و برای توزيع عدالت بطور واقعی و بی غرضانه از عظمت رفيع قدرت ديکتاتوری برخوردار می گشت. اين بينش متعالی دو واقعيت ساده را مورد غفلت قرار داد: 1. هيچ حکومتی در حد اعلی کامل نيست: قدرت حکومت نه فقط بر ارتش و نيروهای شهری ... يعنی نهادهای اجرايی... بلکه بر آن بخش هايی از جامعه که آن را تحمل و يا حمايت می نمايند, استقرار دارد. در جايی که نابرابری ثروت و جنگ طبقاتی وجود دارد ...چنانکه در يونان وجود داشت... حکومت مطلقه نه تنها نبايد ارباب همه باشد بلکه بايد خادم برخی از آنها باشد. قدرت فيلسوف شاه به منظور حفظ کنترل جامعه بايد يا با ضوابط ثروتمند يا فقير همراه گردد. 2. هر ميزان آموزشی که از طريق آکادمی مقرر گرديد, يعنی تمايلات ثابت و سنن مستحکم آريستوکراسی يونان, عداوت و هراس آن از ديکتاتوری کارگری, و برداشت انحصاری آن از منزلت سياسی, (آموزشهايی) به هم پيوسته اند که با ويران ساختن عدالت نخبه افلاطونی پيوند می يابد. ما در تاريخ سيراکوس عملاً نمونه هولناکی از اين الزامات (آموزشی) را مشاهده می کنيم. اگر آنها را هم ناديده بگيريم, افلاطون (برای کسب منزلت سياسی فيلسوف) ديون را تشويق کرد تا عهده دار اجرای يک توطئه انقلابی شود که صرفاً می توانست به مصيبت بيانجامد. 24. هنگامی که افلاطون و ديون مشاهده کردند, امکان تحقق فيلسوف شاه آنان وجود ندارد نهايتاً دريافتند که راه رهايی از ديکتاتوری طبقه, پناه بردن به نوع ديگری از ديکتاتوری نيست بلکه انکار قدرت مطلق برای هر شخصی است. دولت بی طرف را نمی توان از بالا توسط نخبگان حاکم که با اقتدار ديکتاتوری پيوند دارند و مصمم برای هماهنگ ساختن تزاحم منافع هستند؛ برقرار ساخت. اين امر بايد محصول هماهنگی عادی ميان خود همان منافع باشد. تنها از طريق محدود سازی قدرت و از طريق نمايش همه منافع است که دست يابی به عدالت و امنيت ممکن خواهد بود. بی طرفی و حاکم بودن قانون صرفاً زمانی ممکن است که حاکميت به هيچ وجه توسط هيچ بخش يا گروهی انکار نشود و عمل جايگزينی بوسيله حکومتی قانونی صورت گيرد. اين سومين بديل نوين بوسيله افلاطون و ديون در پايان زندگی شان بطور مبهم تصوير گرديد. اين بديل متضمن وا نهادن همه برنامه های جمهوری و آکادمی بود, اما طرح جالبی را به همان طريق جايگزين آنها کرد. تبديل ستيز طبقاتی به منازعه حزبی, مطلق گرايی به حکومت قانونی و سياست قدرت به حاکميت قانون صرفاً در جايی عملی خواهد بود که مفهوم فراگيری از اتحاد ملی, سنت مستقر متمايل به تحولات صلح آميز و نظام توسعه يافته توليد جهت فراوری ثروت که مورد نياز اصلاحات اجتماعی است؛ وجود داشته باشد. اين شرايط در قرن چهارم (ق.م) يونان وجود نداشت. دولت شهرها هيچ نوع درکی از پيوستگی ملی نداشتند. تحولات فاحش انقلابی صدها سال پيش هر گونه همکاری درستی بين ثروتمندان و فقرا را ناممکن ساخته بود. رشد مداوم بردگی, خروش دموکراتيک در باره بستن ماليات بر سرمايه, توزيع زمين و افزايش نان (کار) و سيرک (تفريح) برای جمعيت شهری را شدت بخشيد. و سرانجام تهديد مکدونيا در شمال و کارتاژ در غرب, ديکتاتوری نظامی را ناگزير ساخت تا در صدد حفظ استقلال يونان برآيد. در چنين اوضاعی طرح افلاطون برای سلطنت قانونی نتوانست کسی را خشنود سازد. اين طرح از سوی دموکراتها (به مثابه نمودی از واکنش) و ثروتمندان (بمثابه يک امتياز برای قوانين کمتر) و از سوی وطن پرستان که بيش تر نگران استقلال يونان بودند تا اينکه نگران عدالت داخلی باشند ( به عنوان تضعيف کننده خطرناک انضباط نظامی,که اهميت تام برای اهدافشان داشت) مورد ترديد قرار گرفت. طرح دوم افلاطون برای نجات يونان همانند طرح اول با شکست مواجه شد زيرا اين طرح بسيار تلاش داشت تا دولتی بی طرف در موقعيتی ايجاد کند که بی طرفی و عدالت مطلقاً ناممکن بود و حکومت قانونی برای آن تعيين شده بود تا ابزار جناح راست در ستيزش برای متوقف ساختن دموکراسی گردد. 25. اين شايد مهمترين درس ارزشمندی است که مطالعه زندگی افلاطون می تواند به ما بياموزد. حکومت قانون که وظيفه هر کس را معيّن می کند, رؤيايی است که می تواند صرفاً تحت برخی شرايط خاص واقعيت يابد. اين از اموری است که حکومت انقلابی با هر آرمانی, هرگز نمی تواند آنرا بدست آورد. انقلاب همواره ناشی از رشد ناسازگاری اجتماعی است: و هر حکومتی که قدرت را پس از يک انقلاب بدست می آورد بايد اين ناسازگاری را از يک جهت يا جهاتی ديگر فرو بنشاند. تنها زمانی که جامعه خودش را برای موازنه جديد نيروها تعديل نمود, تحولات آرام که هم برای حکومت قانونی و هم برای حکومت بی طرف ضروری است, می تواند در چنين شرايطی رخ دهد. شما نمی توانيد حکومت قانون يا قانونگرايی را از طريق مذاکره آرام بر فضای هرج و مرج اجتماعی يا اقتصادی تحميل کنيد و حتی اگر در تلاش باشيد تا چنين تحميلی را صورت دهيد صرفاً يک دسته توجيه ساختگی برای ديکتاتوری ارائه خواهيد کرد. به عبارت ديگر فرض کنيم که يک کشور از شانس بسيار عالی برای دستيابی به تعادل اقتصادی و اجتماعی برخوردار است (که اينگونه تحميل ها را بر می تابد) چنين کشوری نمی تواند اين تحولات آرام را بعنوان واقعيات جز در موقعيتی که موازنه اجتماعی و اقتصادی به قوت خود باقی است, استمرار بخشد. اگر سيستم توليد و توزيع مختل شود, هيچ گونه اراده خيری يا آرمان گرايی از تخريب عدالت اجتماعی و تبديل قانونی بودن يا قانون گرايی به ابزارهای قدرت سياسی, پيش گيری نخواهد کرد. بدين ترتيب سومين بديل افلاطون دوباره محو می شود و مرد و زن نجيب بايد بار ديگر از ميان ديکتاتوری رقيب و رقابت منافع يکی را انتخاب نمايند. 26. تا اينجا ما مفهوم افلاطونی ديکتاتوری خير و حکومت قانون را تحليل نموده ايم و تلاش کرده ايم تا نشان دهيم که از يک سو اين مفاهيم در جامعه يونانی غير واقعی اند و از سوی ديگر چنين مفاهيمی بواسطه تمايل اريستوکراتيک افلاطون به توجيهاتی برای ضد انقلاب منجر شدند. اما اين گرايش اريستوکراتيک تا کنون اثرات زيانبارتری بر ديدگاه سياسی افلاطون داشته است. در نظر او نه تنها اين نکته مفروض پنداشته می شد که رهبری سياسی تنها در ميان اريستوکراسی يافت می شود بلکه تمامی آرمان های عمده سياسی می بايست بر سنّت اريستوکراسی و محافظه کاری بنا گردد. ما ديده ايم که چگونه افلاطون از هر جهت نسبت به مسأله بردگی غفلت ورزيد و چگونه خودمختاری دولت شهر را پيش فرض گرفت. اکنون بايد ملاحظه کنيم که او چگونه افتخارات يونان را از طريق ارجاع به اقتصاد تقريباً فئودالی و نظم اجتماعی اعاده کرد. جمهوری به نظمی هومری از رزمجو- پادشاه و توده صنعتگران و روستائيان هومری تقسيم شده بود. جمهوری از لحاظ اقتصادی خودکفا بود و ثروت بر اساس نياز تنظيم گرديده بود. حاکمان نجيبش در واقع, شهروندان اسپارتی بودند که بواسطه فرهنگ آتنی تعديل شده بودند: شهروندانش, سرف های اسپارتی بودند که بوسيله عدالت اريستوکراسی خيرانديش, به سطح بالاتری ارتقاء يافته بودند. افلاطون اين نظم اجتماعی را به مثابه آرمان حقيقی دولت شهر يونان ( که از اتحاد امپرياليسم و سوداگرايی رها شده) درک نمود و در جمهوری سعی کرد تا وصله های ناجور را از هم جدا کند و صورت نوعی بی نقصی از جامعه يونانی ارائه نمايد. او برای ساختن اين صورت نوعی, به روزهای پيش از سلطنت و رشد تجارت بازگشت و مدعی شد که اريستوکراسی فئودالی شکل حقيقی زندگی يونانی است. تجارت کلان, احزاب سياسی, خدا ناباوری, شورش طبقه کارگری ... در نظر افلاطون تبه کاری های بی شرمانه ای به نظر می رسيد که بايد بساطش برچيده می شد و برای برچيدن آن وی تلاش کرد تا به دوره ای برگردد که آنها طرح نشده بودند. 27. در انجام اين کار او از ملاحظه اين نکته غفلت ورزيد که اگر اينگونه امور تبه کاری اند, با اين حال اينها تبه کاری های ضروری برای ارزش های شهروندان يونانی اند. فرهنگ و افتخارات هنری آتن بدون تجارت يا امپراطوری اش ناممکن خواهد بود. تأملات فلسفی افلاطون, خود قسمت يا بخشی از عقل گرايی است که مذهب قديم و اقتدار اريستوکراسی را تباه ساخت. استقلال رأيی که شورش طبقه کارگری را باعث گرديد نيز سقراط را به اولين مخالف با وجدان مبدّل نمود. برای برچيدن اين نوع از تبه کاری های اجتماعی بوسيله ارجاع به اريستوکراسی فئودالی بناچار بايد افتخارات زندگی يونانی نيز برچيده می شد. از سوی ديگر تبه کاری هايی که افلاطون آنها را تقبيح کرد, واقعياتی بودند که نمی شد آرزوی نابودی اش را داشت. بردگی بواسطه غفلت از وجودش نمی توانست محو شود. مطالبه آزادی و خود مختاری ميان صنعت گران و عوام بقدری قوی بوده است که می توانست اريستوکراسی را به کلی نابود سازد. (با اين حال) نابود نشد زيرا افلاطون به بيهوده بودن چنين مطالبه ای خبر داد. مذهب و اخلاق قديم از ميان رفته بود: آنها نمی توانستند بواسطة آرامشی ساختگی که توسط چند فيلسوف إعمال گرديده بود, بر زندگی نوين غلبه يابند. رؤيای خيال انگيز جست و جوی عصر طلايی پاية شکست افلاطون بود زيرا بنيادهای اجتماعی و اقتصادی آن عصر طلايی از ميان رفته بود. علاوه بر اين توصيف افلاطون از يونان پيشا صنعتی بطور وسيعی اساطيری است. او خودش را يک فردگرا و محصول شهروندیِ آتن دانست, تاريخ را بر حسب حال تفسير کرد و ارضاء خواسته های کنونی اش را در واقعيات گذشته درک نمود. همانند رومانتيست های آلمانی اواخر قرن نوزدهم او در ابتدا دولتی ايده آل را تصور کرد, بعد آنرا در گذشته مستقرساخت و سپس هم وطنان خود را برای بازگشت به سنت ملی واقعی شان فرا خواند. آيا او واقعاً تاريخی را که ممکن است ديده باشد مورد مطالعه قرار داد؟ تاريخی که ايده های آتنی اش در باره تعليم و تربيت نمی توانست بر پايه منزلت نخستين مورد استفاده قرار گيرد و حاکمان آرمانی اش ... يعنی آتنی های خودآگاه و با فرهنگ که در پوشش اسطوره ای اخذ شده بودند....؛ ثمره سوداگری کلانی بودند که وی آن را تقبيح کرد. 28. در ميان همه آثار افلاطون اين سرسپردگی به تاريخ ساختگی جريان دارد. اين آثار بيش از جمهوری يک تقليد سخت و خود آگاهانه را ( درست مثل آنچه ديون کرد) موجب می شود. يعنی همان کسی که احساس کرد خودش دولتمردی افلاطونی و بطور خودآگاه فردی مافوق است. علّت دلمشغولی افلاطون اين است که تحوّل امری خطرناک است و اينکه بطورکلی نوآوری های ارزشی حتی در آواز و رقص و ادبيات بايد متوقف شود. در ابتدا اسپارتا در قيد حيات بود اما آن اسپارتای آتنی جديدِ رؤيايی افلاطون که مدل انعطاف ناپذير و عالم نمای گذشته بود از بين رفت زيرا نتوانست با نابودی امور گذشته و رويش امور جديد که جوهره زندگی است, مواجه شود. درست مثل افلاطون؛ شاعر شعر خود را انکار کرد و تخيل خود را پژمرده رها ساخت؛ به حدی که جمهوری, که زندگی اش را انکار کرد؛ و نگاهی سخت به وضعيت کلاسيک را تعهد نمود, محصول شهروندی خسته است که در آشفتگی دوره سالخوردگی, قدرت جوانی و تحول را نمی پذيرد. افلاطون بازتابی حقيقیِ يک نمود از عصر خود بود: او آرمان های يک سيستم رو به احتضار را مجسّم ساخت اما نتوانست آنسوی اين سيستم را مشاهده کند و ديدگانی نداشت تا بنيادهای نظم جديدی که جايگزين آن می شد را ببيند. و از اين رو جمهوری ريشه در گذشته دارد و در ذات خود, عقلانی سازی و توجيه واکنش ها است. آنگونه که اغلب تصور می شود .... (عقلانی سازی) خاص يوناني ها يا حتی خاص آتني ها نيست, بلکه محصول منحصر به فرد ذهن آريستوکراتيک آتنی است که در تلاش بود تا خارج از تعصبات طبقاتی اش امور را فهم نمايد و موفق شد تا فعاليت بهترين اعضايش را به سمت صيانت از غايتی مغفول جهت دهد. 29. اما حتی با پذيرش همه اين انتقادها, من هنوز جمهوری را بزرگترين کتاب در باب فلسفه سياسی می دانم که (تا کنون) خوانده ام. هر چه بيشتر آن را مطالعه می کنم, بيشتر از آن بيزار می شوم: و هنوز نمی توانم از مراجعه به آن, در هر زمان منعی داشته باشم. از آن جهت که فلسفی است, در صدد است تا از طريق گفتگوی عقلانی به حقيقت دست يابد و خود يک الگوی تحقيق بی طرفانه ايست که آنرا می ستايد. اين کتاب هرگز خواننده اش را به هراس نمی افکند و يا فريب نمی دهد يا او را با خواسته های احساسی اغوا نمی کند بلکه با او به عنوان مردی فيلسوف رفتار می کند که برايش تنها حقيقت يک دارايی ارزشمند است. اين اوصاف جمهوری, نقد سوم برنامه افلاطونی را بر اظهار نظر ما تحميل می کند. افلاطون خواست که فيلسوف پادشاه شود و عدالت را بر توده های شهروند تحميل نمايد, آنها را از طريق دروغ مصلحتی و حتی از طريق زور به اطاعت از خويش متقاعد سازد. جوينده حقيقت (نيز) بايد از خواسته او دفاع نمايد و به ديدگاهش در باب حقايق ازلی باور داشته باشد. اما اين امر مستلزم بی حرمتی نسبت به روح کلی تحقيقات علمی است. دانشمند واقعی مملو از فروتنی است که از معرفت او به جهلش نشأت گرفته است. او می داند که وصول به قطعيت ممکن نيست و خطا پذيری دليلش را تشخيص می دهد. او نمی تواند مقلد بديهيات و مفروضات مردان عمل باشد, و نه می تواند ديدگاههای خود را معرفت بخواند و آنها را بر دوستان خود تحميل کند. او آنگونه که افلاطون می خواست نمی تواند بدون بازگرداندن فرضيه به عقيده و نظريه به تبليغ, ديکتاتور مطلق باشد. سقراط اولين معترض با وجدان نسبت به استبداد تعصّب, هرگز نتوانست ديگران را بخاطر داشتن عقايدی متفاوت از عقايد خود, به مرگ محکوم سازد. و از اين رو او هرگز نتوانست به گردنفرازی ديکتاتوری, حتی ديکتاتور خير رضايت دهد. تنها بخاطر ماهيت غير فلسفی می توان مدعی معرفت مطلق شد. 30. مفهوم فيلسوف شاه وقيحانه تر از مفهوم ديکتاتوری فضايل درست, طبيعت فيلسوف و واقعيات سياست روزمره را مورد هتک قرار می دهد. روح علم و فلسفه در تناقض آشکار با سياستی است که افلاطون از آن دفاع کرد و اظهار کرد که سقراط بايد بار ديگر در دولتی که شاگردش پيشنهاد ساختنش را داد, بميرد! افلاطون تمام اميدش را بر ديکتاتوری مردان و زنانی قرار داد که حقيقت کامل و نهايی را می دانستند. ولی ما پيش از اين ديده ايم که چگونه حقايقی را که افلاطون مطرح کرد, نسبی و ترديد آميزند و تا چه حد استنتاج های او بواسطه محرک های سنت و غرايز و تعصباتی که آنها بر می انگيزند, مشروط می شوند. آيا يک فيلسوف با معيارهای افلاطونی به قدری در برابر اشتباهات و خود رأيي, مصون و قابل اطمينان است که بتوانيم معتقد باشيم در هر جامعه يک مرد يافت خواهد شد که قادر به معرفت کامل باشد؟ حتی اگر چنين فردی يافت شود, آيا نمی توانيم بدون شبهه بگوئيم که او هر نوع پيشنهاد قدرت مافوق از روی اجبار را نخواهد پذيرفت؟ 31. پس سومين نقص در استدلال جمهوری اشاره آن به اين نکته است که عقل انسانی مستعد مصونيت از خطا است و اينکه روح علمی بايد مهيا شود تا ديگران را وادارد که آنرا بعنوان امری لغزش ناپذير بپذيرند. اين هر دو قضيه نادرست است و برای عقل مرتبه ای را درخواست می کند که همواره دليل بر رد آن وجود دارد. مرد عقلانی, بالاتر از هر چيز, آگاه از محدوديت های خويش است. او می داند که همه ما.... فيلسوفان, سياستمداران, کشيش ها و همانند مردم معمولی .... مخلوق تعصبّات و احساسات خود که بخشی از يک پروسه اجتماعی بزرگتر از خودمان است, هستيم. او از فرض اينکه عقل (به تنهايی) «می تواند» يا «بايد» حاکم شود, نفرت دارد و می پذيرد که وظيفه اش اين است که آنچه برای متمدن کردن شور و اشتياق (که دواعی نخستين عمل هستند) ارائه می گردد, تحليل نمايد و بی حساب (نامعلوم) بودن تحول را بپذيرد. فلسفه خودش نمی تواند کشف کند که چه چيز حق و عدل است: فلسفه تنها می تواند آنچه را که ما در هر لحظه حق و عدل می يابيم به آزمون بگذارد و معانی ضمنی اين پنداشت ها را نشان دهد. فلسفه برای اين است که باور طبيعی را تحليل کند و باور طبيعی محصول تاريخ است. فيلسوفی که مدعی است اصول ازلی عدالت و حکومت را کشف کرده است؛ تنها برای باورهای عصر خود, مدعی حقيقت مطلقی است که به آنها تعلق ندارد و سعی می کند تا برخی از چيزهايی را که بايد به عنوان تحول اوضاع از بين بروند, جاودانه سازد. و همه اينگونه فلسفه های جزمی همچون افلاطون گرايی در اين زمان ابزارهای واکنشی می شوند که سعی دارند از روی نخوت دوره نوين را بر حسب قديم توضيح دهند و اجتماع جديد را در قيد و بند نظام نامه ای کهنه گرفتار سازند. در يک دوره گذار, يعنی زمانی که يک نظام اجتماعی منحل می شود تا نظام ديگری جايگزين آن شود, ايده های جديدی که بايد رشد يابند, در نهادها و نظامات اخلاقی و أشکال سياسی, إبداع می شوند, مختلط می گردند و ابهام می يابند. فيلسوف کارآموز اگر نظم مستقر را به مثابه تنها نظم درست بپذيرد, ممکن است آنها را به سخره گيرد, تناقض شان را برملا نمايد و مردان و زنان تحصيل کرده را متقاعد سازد که آنها به هر قيمتی بايد چارچوب انديشه و زندگی ای را که بدان انس گرفته اند, حفظ نمايند. اگر او چنين کاری انجام دهد, همچون افلاطون مجبور خواهد بود تا بدون دليل, آن آزادی را که به پايش بايد مرد, تباه سازد و او با برهان خدشه ناپذير خود از وضعيت کودتا که در آن بذرهای انقلاب توسط مخالفين درستکار از طبقات تحصيل کرده برای همه أشکال تحولات اجتماعی, آبياری می شوند, دفاع خواهد کرد. 32. فلسفه افلاطون نمونه ای از اين نوع برهان است. در حالی که از موجوديت حقيقت مطلق دفاع می کرد, موفق به ارائه نظمی مرده و ساختار اجتماعی کهنة بدام افتاده در حقيقت ازلی گرديد. اين فلسفه هيچ چيز جديدی را کشف نکرد بلکه (فقط) نظام مندی آيين رايج را تکميل کرد. به اين دليل فلسفه افلاطونی هيچ نوع مشارکتی برای چاره سازی مشکلات عصرِ خود افلاطون نداشت. (تنها) اين ارسطو, دانش آموز مرتدش, بود که معلم خصوصی الکساندر شد و نشان (آکادميک) افلاطون را بر مرئی و منظر جهان يونانی قرار داد.
پی نوشت: [1] See. ” Polato today” page 72. [2] .See Republic, 566 ff ./ for a description. [3] . منظور قوانينی است که ديونيسوس دوم بر اساس نظر افلاطون و بر خلاف قوانين ديونيسوس اول وضع کرد. [4] . See, Plato today, page 139 [5] . اين نکته شايسته تلقی کاملتر از آن چيزی است که من می توانم در اينجا ارائه دهم. افلاطون در جمهوری 415 پذيرفت که اين امکان بديهی وجود دارد که شخصی يافت شود که شايسته ارتقاء به نخبگان حاکم باشد. با اين حال اين پذيرش داخل يک پرانتز مطرح شد و هيچ جا بسط نيافت. از آنجا که تعليم و تربيت حاکمان از تولد آغاز می شود, فهم اين مسأله دشوار است که يک صنعتگر چگونه می تواند خود را (بعنوان فردی شايسته ارتقاء) نشان دهد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط مرتضی یوسفی راد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
مقالاتی که نام نویسنده در پایان آن درج نشده است تالیف اینجانب است و
استفاده از مقالات فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 تیر 1387 آبان 1386 دی 1385 آبان 1385 دی 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
بیوگرافی در سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی فلسفه سیاسی باشگاه اندیشه |
|
RSS
|