تبليغاتX
تفکر سیاسی - وجوه امكاني فلسفه سياسي اسلام
فلسفه سیاسی

 دين اسلام پيروان خود را همواره دعوت مي­كند به اين­كه به باورهاي ديني و اعتقادي خود نسبت به هستي و زندگي و حيات انسان و آرزوهاي انساني پشتوانه عقلي دهند.

«ان في خلق السموات والارض واختلاف الليل والنهار لايات لاولي الالباب»

آنچه در اين مقاله به عنوان هدف تعقيب مي­شود آن است كه روشن شود آموزه­هاي وحياني اين قابليت را دارند كه در قالب فلسفه سياسي قاعده­مند شده و نوعي دستگاه مفهومي از خود ارائه دهند كه در بردارنده يك نظم سياسي مطلوب و رساننده انسان به كمال لايق آن است.

پرسش اصلي بحث آن است كه آيا مي­توان آموزه­هاي وحياني ناظر به حيات دنيوي و زندگي و نظم سياسي را به تبيين عقلي درآورد تا بتوان آنها را قاعده­مند نمود و در قالب يك نظم سياسي مطلوب منسجم نمود اگر فلسفه سياسي را تأملات عقلي از چيستي و حقيقت سياست و پديده­هاي سياسي بدانيم و به عبارت ديگر آيا مي­توان پاسخ به پرسش­هاي اساسي انسان را از منابع اوليه قرآن و سنت تحصيل نمود بنابراين كه فلسفه به معناي طرح پرسش­هاي فلسفي از چيستي اشياء‌ و فلسفه سياسي پرسش از نيازهاي اساسي انسان همچون سياست،‌ عدالت و جامعه بوده باشد و بالاخره آيا مي­توان فلسفه سياسي اسلام داشت و هيچ نوع مانع معرفتي و منطقي سر راه آن نباشد تا آن را ممتنع سازد هر چند فعلاً وقوع خارجي نداشته باشد؟

مدعاي اين مقاله آن است از آن­جا كه فلسفه­ورزي ويژگي انسان است و اختصاص به محيط بيروني خاصي ندارد و چون دين اسلام از جامعيت برخوردار است و فلسفه سياسي در تأمل عقلي­اش نيازمند به يك چارچوب معرفتي و دستگاه مفهومي است،‌ مجموع و كليت معارف اسلامي و وحياني،‌اين ظرفيت و قابليت را دارد كه براي فلسفه سياسي يك چارچوب معرفتي واقع شود و يك دستگاه مفهومي منظم را به فلسفه سياسي جهت تأمل ورزيدن و پاسخ دهي آن به پرسش هاي اساسي انسان عرضه كند و هيچ مانعي از حيث معرفتي و منطقي بر سر راه آن وجود ندارد تا آن را ممتنع سازد.مفاهيم و مفروضات:

فلسفه و فلسفه سياسي در معاني مختلفي به كار رفته­اند و معاني مختلفي از آن دو ارائه شده است. مشترك همه آنها معطوف بودن فلسفه و فلسفه سياسي به پرسش از ماهيت و حقيقت اشياء و پديده­ها اعم از پديده­هاي سياسي و غيرسياسي است هر چند در فلسفه سياسي ترسيم و دست يافتن به يك نظم مطلوب هدف­گذاري مي­شود.

فلاسفه اسلامي از جمله ابن­سينا و ملاصدرا فلسفه را علم به حقايق اشياء و موجودات به قدرت توانايي فهم بشري مي­دانند.  افلاطون نيز همين معنا و مقصود را از فلسفه اراده كرده است. وي نيز فلسفه را رسيدن به معرفت امور ازلي يا معرفت به حقايق اشياء مي­داند. وجود قواي ادراكي در انسان وا مي­دارد كه انسان پرسش­هايي از چيستي و چرايي اشياء داشته باشد و تلاش كند بدانها دست يابد. اين پرسش­ها مربوط به نظام عالم هستي است و آدمي هميشه آنها را در تأملات خود پيش رو دارد.

فلسفه سياسي پرسش از چيستي سياست و امور و پديده­های سياسي و كشف حقايق حاكم بر سياست داردو نيز معرفتي است كه با خصلت پرسشگري و حقيقت­جويي، غايات سياسي را مورد نقد و ارزيابي قرار مي­دهد و دقيق­تر اين­كه فلسفه سياسي به دنبال كشف قوانين و قواعد كلي حاكم بر زندگي سياسي است اعم از اينكه چنين قوانين و قواعد از سنخ «هست­ها» باشد نظير اينكه حقيقت و ماهيت سياست چيست و يا از سنخ «بايدها» و «بايسته­ها» باشد نظير اينكه اصول حاكم بر نظم مطلوب چيست؟ بدين جهت فلسفه سياسي ترسيم­گر يك جامعه مطلوب و ارائه­گر يك برنامه جهاني براي سعادت جوامع انساني در همه زمانها و مكانها مي­باشد.  بنابراين فلسفه سياسي هم با تعقل ورزي و اثبات عقلي و برهاني از حقيقت و ماهيت پديده­هاي سياسي شأن توصيفي دارد و هم با ارائه يك برنامه جهاني و ارائه اصول تحقق نظم مطلوب و ارائه شيوة زندگي و طي طريق نيل به مطلوب، شأن تجويزي دارد. نظير اين­كه چگونه مي­توان به عدات رسيد؟ و... مراد از اسلام در اينجا يك دين الهي است كه در منابع اوليه اسلام خاصه قرآن و سنت ظهور يافته و اسلام را به عنوان يك منبع معرفتي جامع از «هست و نيست»ها و ارزش­ها و تكاليف معرفي مي­نمايند و پيام آورنده معنا و مفهوم و نظم خاص از حيات و زندگي مي­باشند و به همين جهت آيين خود را بر پاية اجتماع قرار داده­اند.  «اسلام عامل تكون اجتماعات بشر و ملاك وحدت آنها را دين توحيد و يكتاپرستي قرار داده و وضع قانون را نيز بر همين اساس توحيد گزارده است و در مرحله قانونگذاري تنها به تعديل اراده­ها، در اعمال و افعال مردم اكتفا ننموده،‌ بلكه آن را با يك سلسله وظايف عبادي و معارف حقه و اخلاق فاضله تعميم و تكميل فرموده است و ضمانت اجراء آن را نيز از يك­طرف به­عهده حكومت اسلامي و از طرف ديگر به عهدة خود افراد اجتماع گزارده كه با يك تركيب صحيح علمي و عملي و همچنين به نام امر به معروف و نهي از منكر در اجرا و زنده نگهداشتن احكام الهي كوشا باشند» 

فلسفه سياسي اسلام:

فلسفه سياسي با اتصاف به قيد اسلام و به ملاحظه به معاني مختلفي كه از اسلام مي­توان اراده نمود، معاني مختلفي مي­تواند به خود بگيرد در عين­حال كه همه آن معاني در اينجا مراد و منظور نمي­باشند بنابراين با ذكر معاني احتمالي معناي موردنظر در اين مقاله معين مي­شود.

يك معنا از فلسفه سياسي اسلام،‌ آن است كه فلسفه سياسي اسلام را صرفاً توجيه فلسفي جامعه­ايي دانسته شود كه پس از تنزيل وحي به دست پيامبر اسلام(ص) در مدينه تكوين يافت و با تأسيس خلافت و ساير نهادهاي سياسي به صورت يك جامعه بزرگ جهاني درآمد. معناي دوم، فلسفه سياسي اسلام، آن نوع فلسفه سياسي­اي است كه در دامن فرهنگ ديني اسلام پرورش يافته باشد نه آن­كه اين فلسفه و نظاير آن به صاحبان اديان اين فلسفه برگردد تا گوئيم اينها فلسفه آورده­اندمعناي سوم آن است كه مبدأ­المبادي و علت فاعلي پديده­هاي سياسي (و غير سياسي) خدا و عنايت الهي باشد - در مقابل (Cosmos ) در فلسفه يوناني _ چنانچه ابن­سينا در كتاب عيون­الحكمه معتقد است كه مبادي اقسام سه­گانه حكمت عملي،‌ حدود و كمالات از دين و شريعت الهي اخذ شده است. چنانچه وي در حكمت نظري معتقد است مبادي به عهده شرع و استدلال به عهده عقل مي­باشد. معناي چهارم آن است كه فلسفه سياسي اسلام، مجموعه آموزه­هاي ديني مستند به وحي باشد كه در مورد حيات سياسي ارائه شده و بيانگر نظم مطلوب هستند.

در معناي پنجم فلسفه سياسي، مجموعه آموزه­هاي برهان­پذير ديني دانسته مي­شود كه موضوع آنها سياست و پديده­هاي سياسي است و به عبارت ديگر، فلسفه سياسي اسلام،‌ تبيين عقلي از آموزه­هاي ديني سياسي ناظر به حيات اجتماعي است و مجموعه اين تبيين­ها در چارچوب معرفتي ديني نظام منسجمي از مفاهيم را مي­سازند كه معرفت بر نظم سياسي مطلوب را ترسيم مي­كنند و در عين­حال استنتاجات تجويزي را نيز به همراه دارند.

معناي ششم آن نوع معرفت سياسي است كه در حوزه جغرافياي جهان اسلام با ماهيت فلسفي شكل گرفت و فلسفه سياسي تمدن اسلامي را تأسيس كرد. در اين مقاله معناي موردنظر، معناي پنجم از فلسفه سياسي اسلام مي­باشد.

 

امكان فلسفه سياسي اسلام

مراد از امكان معرفتي فلسفه سياسي نيز با توجه به تعريفي كه از آن ارائه شد، نبود موانع معرفتي بوده و ناظر به مقام ثبوت و امكان منطقي آن است.

در اين تحقيق محقق براي قوت و استحكام ادله خود مباحث خود را بر مفروضاتي استوار مي­سازد:

1 – دين اسلام به عنوان يك دين جامع و مكتب و منبع معرفت ديده مي­شود به­طوري كه شامل «هست­ها» (facts) و «تكاليف» (obligations ) و «ارزش­ها» (values) مي­باشد.

2 – هر رشته علمي از جمله فلسفه و فلسفه سياسي از پيش­فرض­هاي ذهني و پيش­آگاهي ذهني متعاطيان خود تأثيرپذيري دارد. بنابراين نوع متعلق تأملات فلسفي (سياسي و غيرسياسي) و ماهيت آنها متأثر از نوع تلقي­هاي فرهنگ­ها و جوامع از زندگي و جهان و هستي است و به تعبير برايان­في فاعل شناسا هرگز مستقيماً به واقعيت دسترسي ندارد چون آنچه مي­نگرد برخاسته از تمايلات شخصي، پيش­فرض و دانش پيشين است.  هابرماس با تعبير «جهان زيست» گويد «جهان زيست به­طور شهودي حضور دارد، به اين معنا مأنوس و شفاف و در همان حال شبكه­اي گسترده و محاسبه ناپذير از پيش­فرض­هايي است كه بايد تأديه شود تا اصولاً يك پاره گفتار داراي معنا،‌ يعني معتبر يا نامعتبر باشد».3 – مراد از دين،‌ دين ناب و خالص نمي­باشد. توضيح اين­كه دين را از يك منظر به سه مرتبه و درجه مي­توان تقسيم نمود:

الف) دين خالص: مراد محتوا و متن كتاب مقدس و منابع اصلي نظير قرآن و سنت است كه ناظر به معارف واقعي و احكام و قوانين ديني در علم الهي­اند.

ب) دين دينداران: همه شروح و تفاسير و تبيين­ها از قرآن و احاديث است. ج) همه افعال مسلمانان و مجموعه آداب،‌ تمدن فرهنگ عامه متدينان و عادت­ها و سنت آنها در طول تاريخ مسلمانان. در اين مقال، دين خالص مراد نيست چون انسان عادي (غيرمعصوم) توانايي دسترسي تام به دين و به لب خالص آن را ندارد و نيز افعال مسلمانان مراد نيست چون استعمال كلمه دين در مورد افعال مسلمانان و مجموعه آداب و تمدن و فرهنگ عام متدينان و سنت آنها مسامحي است زيرا در موضوع مورد بحث، دين ماهيت معرفتي دارد. در دين اسلام آيات الهي همواره انسان را به تأملات عقلي از زندگي و ماهيت و حقيقت آن و نيز از انسان و اعتقاداتش و از جهان هستي و شناخت آن دعوت مي­كند تا انسان اعتقادات و باورهاي خود را بتواند با برهانی نمودن،‌ آنها را تبديل به معرفت نمايد. دعوت انبياء نيز مردم را در دعوت به حق و حقيقت از طريق استدلال و منطق بوده است چنانچه آوردن معجزه از طرف آنها هم به استناد دليل و برهان بود.

«قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيره انا و من اتّبعني»(اي رسول ما امت را) بگو طريقه من و پيروانم آن است كه خلق را به خدا با بينايي و بصيرت دعوت كنم)

در اسلام يكي از اهداف دين شناخت پيروان دين به حقايق عالم هستي و انسان از طريق استدلال و دليل منطقي است و انسان به آن دعوت شده است زيرا كه انسان فطرتاً بر پذيرش برهاني و عقلي مجهز است.

«ادع الي سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه»

مفاهيم و مفروضاتي كه مقدم شد، مبادي تصوري و تصديقي ادله­ايي است كه در گفتارهاي بعدي جهت اثبات فلسفه سياسي اسلام و عدم وجود مانع منطقي و معرفتي ارائه مي­شود.

بحث از امكان و عدم امكان فلسفه سياسي اسلام به دو جهت ضرورت دارد؛ يكي از آن جهت كه آن­چه در حوزه تمدني اسلام به نام «فلسفه سياسي اسلامي» شكل گرفته و مؤسس آن فارابي است هم از جهت منبع و هم مباني و هم دستگاه معنايي و مفهومي آن،‌ علاوه بر وحي و آموزه­هاي ديني از فلسفه سيايسي يوناني نيز ارتزاق مي­كند در حالي­كه «فلسفه سياسي اسلام» اگر امكان داشته باشد منبع و مباني و دستگاه معنايي و مفهومي آن منحصر در وحي و آموزه­هاي ديني است؛ ديگر از آن جهت كه دنياي جديد به توليد نيازها و پرسش­هاي جديدي براي انسان برآمده و از زندگي دنيوي و حيات سياسي و سياست و پديده­هاي سياسي ماهيتي ديگر معرفي مي­كند؛ از اين­رو ضروري است مقدمة پاسخ به اين پرسش­ها از يك دستگاه فلسفي منسجم و منتسب به وحي با طرح بحث امكان فلسفه سياسي اسلام فراهم آيد تا در صورت امكان آن،‌در تلاش ديگر به امكان وقوعي آن و عرضه نياز و پرسش­هاي آن اقدام شود.

گفتار اول: اين گفتار مشتمل استدلال بر اثبات امكان فلسفه سياسي اسلام از راه اصل فلسفه­ورزي انسان در شرائط مختلف و در زمان­ها و مكان­ها و فرهنگ­ها مختلف و عدم اختصاص آن به فرهنگ خاص و از راه امكان فلسفه­ورزي انسان از موضوع وحي و اثبات حقانيت آن است به همين جهت در قالب دو وجه استدلالي بيان شده­اند.

وجه اول: فلسفه ورزي و عدم اختصاص آن به جغرافيايي خاص:

فلسفه­ورزي به معناي تعقل­ورزي انسان از موضوعات و مسائلي كه زندگي آدمي آنها را همواره پيش روي خود دارد،‌ ناشي از وجود قوه عاقله در وجود آدمي است. اين قوه همه آنان كه آن را در وجود خود درك مي­كنند و از آن در زندگي خود در درك معاني و مسائل كلي و جزئي استفاده مي­كنند، به وجود آن اعتراف دارند اعم از اين است كه جغرافياي فرهنگ شرق باشد يا غرب و اعم از اين است كه از حيث مردم­شناسي سياه­پوست باشد يا سفيد پوست.

بنابراين افراد انسانی در فرهنگ­ها و جوامع مختلفي زندگي مي­كنند. هر فرهنگ و جامعه­ايي از جهان­بيني و نظام معنايي خاص برخوردار بوده و مردم آن به مفاهيم و مسائل خاص مي­انديشند.

در فلسفه علوم اجتماعي متفكران و صاحب­نظران آن تفاوت اساسي ميان مطالعات امور انساني با امور طبيعي قائلند. مفهوم سازي در علوم طبيعي متأثر از ملاحظات اندازه­گيري و ملاحظات نظري يك دانشمند علوم طبيعي است كه با اندازه­گيريها به قوانين قابل آزمايش و نظريه مي­رسد اما در علوم انساني مفاهيمي كه براي توصيف و تبيين فعاليت انساني استفاده مي­شود بايد برخاسته از مطالعه زندگي اجتماعي مورد پژوهش به دست آمده باشد نه صرفاً از نظريه فلان دانشمند.

بنابراين محيط فرهنگي هم تعيين كننده متعلق تعلق­ورزي و تفلسف و هم توليد كننده مسأله فكري و دغدغه ذهني فيلسوف است. به همين جهت فيلسوف پرسش و دغدغه­هاي ذهني خود را نه در فضاي ذهني محض و به دور از واقعيت­هاي زندگي و مسائل و دغدغه­هاي محيط فرهنگي و محيط زمانه خود مطرح ساخته بلکه در محیط فرهنگی زمانه زندگی می­کند و از آن محیط دغدغه­دار شده و مسایل مورد تأمل خود را دريافت مي­كند و به همين جهت فيلسوف به زمانه خود تعلق دارد. چنانچه ارسطو كه به بحث از علت و معلول وي بيشتر فيزيكي است در بحث الهيات به محرك اول مي­رسد اما ابن­سينا در محيط اسلامي به ذات مجرد رسيده و چنانچه كنفوسيوس فيلسوف چيني به پرسش و دغدغه­اي ديگر ولائوتسه به امري ديگر مي­رسد.

بنابراين فلسفة محض اگرچه در اصل تعقل و پرسش از چيستي نمودن اشياء و پديده­ها هيچ نوع كثرتي در آن راه ندارد اما فلسفه­ها به اعتبار محيط فرهنگي و جوامع مختلف متعدد شده و پسوندهاي ايراني، ايراني _ اسلامي، هندي،‌ اسلامي، مسيحي، يهودي و­... به خود مي­گيرند.

اسلام به عنوان يك دين كه حاوي معارف و آموزه­هاي هستي شناسانه و انسان شناسانه و نيز حاوي مجموعه­ايي از بايد و نبايدهاي تكليفي و ارزشي است، جهت تنظيم حيات دنيوي و زندگي سياسي اجتماعي مسائل خاصي را در حوزه حيات دنيوي و نيل به كمالات معنوي توليد نمود. عقل بشري مي­تواند با مباني مستنبط از متون و منابع اوليه دين،‌ مسائل خاصي را كه وحي براي زندگي دنيوي و كمالات معنوي توليد نموده تعقل­ورزي نموده و به پرسش از چيستي و حقيقت و ماهيت آنها برآيد. در اين صورت آموزه­هاي وحياني ناظر به حيات دنيوي با تعقل و فلسفيدن از چيستي و حقيقت آنها،‌ از حالت باور ديني و اعتقادي به معرفت سياسي تبديل مي­شوند و در قالب فلسفه سياسي اسلام كه مستنبط از منابع اوليه بوده، قابل عرضه مي­گردند.

وجه دوم: حجيت عقلي وحي و اعتبار فلسفه سياسي اسلام:

وجه ديگر امكان فلسفه سياسي اسلام در گفتار اول، از راه حجيت عقلي دادن به وحي و اثبات حقانيت آن است. اگر بتوان با عقل، حق بودن وحي و معارف وحياني را ثابت نمود تمام آموزه­هاي وحياني، حقاني و اثبات­پذير مي­شوند در اين صورت هر آنچه وحي و آموزه­هاي وحياني به بيان چيستي و حقيقت زندگي و انسان و نيازهاي آن از جمله سياست حق،‌ عدالت،‌ راهبري انسان به سوي حق برآيند حق هستند و فلسفه سياسي نيز نظير فلسفه نظر به حقانيت پديده­ها اجتماعي و سياسي دارد و چنين حقانيتي از طريق حقانيت خود وحي تحصيل مي­شود.

بيان مطلب آن است كه در جهان­بيني و فلسفه اسلامي جهانِ امكاني و عالم ممكنات از يك مبدأ و يك منتهاي كمالی برخوردارند يعني جهان هستي ماهيتي «از اويي» و «به سويي اويي» دارد. از سوي ديگر خداوند بر همه موجودات ممكني فياض علي­الاطلاق است و به هر نوعي از انواع موجودات بسته به استعداد كمالي­اش تفضّل و عنايت دارد بنابراين جهان هستي، جهاني هدف­دار و جهت­دار و غايتمدار است.

اين عنايت در همه موجودات عالم به عنوان اصل هدايت عامه به شكل غريزي و ذاتي، لازمة عقلي جهان­بيني و فلسفه اسلامي بوده و يك ضرورت عقلي براي آن است اما وحي به معناي ارسال سلسله پيامبران خاصه پيامبر اسلام به­عنوان هدايت خاصه حيات انساني و به عنوان عالي­ترين درجه وحي نيز لازمه و ضرورت عقلي جهان­بيني و فلسفه اسلامي براي نيل انسان به هدف و غايتي كه در اين جهان­بيني و فلسفه براي او تعيين شده است مي باشد. ابن­سينا حقانيت و ضرورت وحي را با حدوسط قرار دادن احتياج انسان به هدايت و تشريع الهي از يك­سو و عنايت الهي به هدايت انسان از سوي ديگر وارد شده است.  به همين جهت انبياء همواره سعي داشته­اند مردم را از طريق استدلال و منطق به حق و حقيقت دعوت كنند و آوردن معجزه هم از طرف آنها به استناد دليل و برهان عقلي بود چنانچه قرآن كريم دعوت خود را در معرفت به مبدأ و معاد و مسائل اساسي ماوراطبيعت از طريق استدلال و ادله روشن استفاده مي­كند.

در اين صورت در كنار حقانيت وحي، آنچه را كه وحي و آموزه­هاي وحياني به همراه خود دارد نظير آنچه كه ناظر به حيات دنيوي و ماهيت و سرانجام آن و احكام آن است،‌ آنها نيز حق هستند و چون فلسفه سياسي نظير فلسفه در شأن توصيفي خود با آنچه حق است، سروكار دارد و به تأمل عقلي از آنها بر مي­آيد، در اين صورت آنچه را وحي الهي در توجه­اش به حيات دنيوي و مديريت و هدايت آن تا رسيدن به كمال آن، حامل آن است، همان فلسفه سياسي اسلام تلقي مي­شود و چون اجمالاً بخشي از آموزه­هاي وحياني ناظر به حيات دنيوي و حيات جمعي و مديريت و هدايت آن به سمت و سوي خاصي است، امكان داشتن فلسفه سياسي اسلام (مستخذ از متن وحي) امري غيرمنطقي بنظر نمي­رسد و ذاتاً مانعي براي آن وجود ندارد.

گفتار دوم: در اين گفتار پايه استدلالي اثبات فلسفه سياسي اسلام جامعيت دين فرض شده،‌ هر چند دو وجه استدلالي براي آن ارائه شده است. در اين دو وجه يكبار جامعيت به معناي شمول دين اسلام بر مجموع «هست و نيست»ها و «بايد و نبايد»هاست و يكبار به معناي توانايي دين اسلام بر پاسخ دهي به روابط حوزه­هاي چهارگانه انسان است.

وجه اول: جامعيت دين و فلسفه سياسي اسلام

در اين مقال دين اسلام به عنوان يك منبع معرفت شناخته مي­شود و معرفتي را صورت­دهي مي­كند كه در آن حقايق اشياء و پديده هاي عالم هستي و انسان و زندگي مادي و معنوي معرفي مي­شوند و به تعبيري اسلام هم آورندة‌ تعليمات جدي در زمينة جهان،‌ انسان و اجتماع است و هم با آوردن اصول و مبادي استدلالات و تفكرات خاص، آورندة طرز تفكر و نحوه انديشيدن خاص است.  چنانچه اين جامعيت از حيث وجود هماهنگي ميان حوزه عمل و نظر و ساحت دنيوي و اخروي و مادي و معني در اسلام و قرآن كريم وجود دارد و خاستگاه چنين معارفي وحي الهي مي­باشد و در عين­حال به علت شمول دين هم بر «هست و نيست»ها و هم بر «بايد و نبايد»ها و ارزش­ها و هم به علت اينكه معارف وحياني، معارف قطعي و تعييني هستند،‌ دين به تعليم آنها به پيروانش نيز بر مي­آيد. در تفكر اسلامي «اسلام» نام دين خداست كه همه پيامبران براي آن مبعوث شده­اند بدين معني كه صورت جامع و كامل دين خدا به وسيلة خاتم پيامبران حضرت محمد(ص) به مردم ابلاغ شد و نبوّت پايان ­يافت.  چنين ديني طرحي براي نجات و رهايي و كمال و سعادت بيشتر ارائه مي­دهد و علاوه بر آن يك سلسله ارزش­ها و يك­سري تكاليف (بايد و نبايد)ها را براي تهذيب نفس و تنظيم زندگي مي­آورد.  ارزش­ها و «بايد و نبايد» هايي كه مبتني بر نوعي نگرش خاص هستي شناسانه از هستي و جهان و جامعه و انسان است. اين نوع ابتناء، مفاهيم خاصي را در حوزه حيات اجتماعي مثل عدالت، احسان، نيكي، ولايت،‌ امت و ... مي­آورد و در رسيدن به چنين ارزش­هايي بايسته­هاي تكليفي را جهت اتصاف نفس به آنها به ارمغان مي­آورد.

از آنجا كه هر دانشي بايد گزاره­هاي علمي خود را در درون چارچوب نظري و مفهومي صورت دهد، فلسفه سياسي نيز به­عنوان يك رشته علمي و دانشي تأملات فلسفي و عقلي خود را در چارچوب مفاهيم دين اسلام مي­تواند صورت­دهي كند و آن­طور كه اشتراوس فلسفه سياسي را تبديل باور سياسي به معرفت سياسي مي­داند، آنها را از باور سياسي ديني از همچون حكومت،‌ عدالت به معرفت سياسي اثبات­پذير تبديل كند. و در عين حال به حكم اين­كه هر نوع زندگي و نظم سياسي به حكم عقل و ضرورت عقلي نيازمند قواعد و مقررات تنظيم زندگي است و به حكم اينكه در هر فلسفه سياسي و از جمله فلسفه سياسي اسلام،‌ دست يافتن به كمالات نفساني و نوع و ماهيت تكاليف و ارزش­ها مبتني بر نوع و ماهيت رويكرد هستي شناسانه و جهان شناسانه است، بنيانهاي هستي شناسانه فلسفه سياسي اسلام،‌ ارزش­ها و تكاليف مبتني بر آنها را مقبول و وجود آنها را واجب كرده و به كليت آنها يك ضرورت عقلي مي­دهد هر چند در جزئيات، دسته­اي از احكام تابع مقتضيات زمان و مكان هستند.

«همانطور كه انسان يك رشته احكام و مقررات ثابت و پابرجا كه به اقتضاي نيازمنديهاي ثابت طبيعت و يكنواخت او وضع مي­شود،‌ لازم دارد،‌ همچنين به يك رشته مقررات قابل تغيير و تبديل نيازمند است و هرگز اجتماع از اجتماعات انساني بدون اينگونه مقررات حالت ثبات و بقا را به خود نخواهد گرفت»

بنابراين فلسفه سياسي كه دو شأن توصيفي و تجويزي دارد،‌ با شأن توصيفي خود به تعقل­ورزي و برهاني نمودن مفاهيمي مثل نبي و رياست آن كه دين اسلام براي حيات و زندگي دنيوي آورده،‌ پرداخته و با شأن تجويزي و وضعي خود و تجويز كليت احكام و تكاليف آورده شده از سوي وحي،‌ جزئيات آنها را به علم فقه واگذار مي­كند. وجه دوم:  توانمندي دين و فلسفه سياسي اسلام:

ادعاي توانمندي دين در پاسخگويي به پرسش­هاي اساسي فلسفه سياسي متوقف بر يك­سري پيش­فرض­هاي تفسيري و هرمنوتيكي در رجوع به متون ديني مي­باشد به طوري كه اگر اين پيش­فرض­ها در مورد نقش دين فرق كند،‌كاركرد آن نيز فرق مي­كند.

در اين موضوع، قلمرو آموزه­هاي ديني شامل هم حيات دنيوي و هم حيات اخروي است چنانچه كاركرد آن هم ناظر به امور فردي و هم جامعه است اما اگر دين صرفاً يكسري توصيه­­هاي ناظر به امور فردي باشد و در نظر به جامعه نگاه تبعي داشته باشد، ديگر نمي­توان در آن از فلسفه سياسي سخن گفت.

در اين چشم­انداز به دين به­عنوان منبع معرفتي نظر افكنده مي­شود و براي آن توانمندي بالقوه و بالفعل براي پاسخ دهي و تنظيم روابط انسان در حوزه­هاي چهارگانه انسان با خود،‌ انسان با همنوع خود، انسان با خدا و انسان با جهان قائل مي­شود هر چند مقام بحث از توانمندي و قابليت بالفعل آن،‌ در مقام اثبات فلسفه سياسي اسلام مطرح مي­شود و مقام اينجا مقام ثبوت است. در اين پيش­فرض و در مقام ثبوت اولاً دين نقش توصيفي در مورد روابط اجتماعي و از جمله روابط سياسي، اقتصادي و حقوقي دارد و ثانياً به تبع آن، نقش توصيه­اي هم دارد يعني دين به همه اموري كه انسان در ارتباطات چهارگانه خود در دو قلمرو «چنان­كه هست» و «چنان­كه بايد» دارد،‌ پاسخگو مي­باشد.  اما در نگاه سكولار از دين ديگر نمي­توان براي آن كاركرد اجتماعي قائل شد. در انسان­شناسي ديني «خود انساني» مورد توجه قرار گرفته و داراي فطريات و ابعاد گوناگون از جمله داراي شأنيت جانشيني خدا بر روي زمين مي­شود و خودي كه اگر در مسير توحيد قرار گيرد به سعادت ابدي دست مي­يابد. چنانچه در اين نوع انسان­شناسي هم رابطه خاصي براي رابطه انسان با خدا و جهان ترسيم شده و هم در نسبتش با همنوعان خود،‌ موجودي مسئول و متعهد دانسته مي­شود و در فعليت رساندن استعدادهاي كمالي خود و دست­يابي به سعادت نيازمند به همكاري و همياري مي­باشد.

حال فلسفه سياسي با طرح پرسش­هاي اساسي خود در زمينه نيازهاي انسان در حوزه­هاي مختلف ارتباطي انسان» از متن دينِ اسلام،‌ پاسخ دريافت مي­نمايد. و اين پاسخ­ها به­عنوان فلسفه سياسي اسلام تلقي مي­شوند.

گفتار سوم:

 اين گفتار مشتمل بر امكان فلسفه سياسي اسلام با سه وجه مي­باشد. يكي از راه الزامات فلسفه سياسي و دوم و سوم از راه روابطي كه فلسفه سياسي با دين به­عنوان يك چارچوب تغذيه دهنده به علم و فلسفه برقرار مي­سازد و با وحي به­عنوان اين­كه بخشي از نيازهاي معرفتي خود را از وحي دريافت مي­سازد، مي­باشد.

وجه اول: فلسفه سیاسی و الزامات آن:

هر نوع نظم سياسي كه به­تواند حاكم بر يك جامعه سياسي باشد و آن را به­سوي هدفي خاص راهبري كند، نيازمند آن است كه چنين نظمي در چارچوب معرفتي خاص و دستگاه مفهومي خاص تعريف مي­شود به­طوري كه در اين دستگاه بعضي مفاهيم، ­به­عنوان مفاهيم كليدي و اساسي و بعضي به­عنوان مفاهيم فرعي تلقي مي­شوند.

از سوي ديگر فلسفه سياسي، فلسفه ورزيدن و تعقل نمودن از آن نوع نظم سياسي است كه يك جامعه سياسي با يك دستگاه مفهومي و اعتقادي خاص،‌ آن­را مطلوب خود تلقي مي­كند و در آرزوي رسيدن به آن مي­باشد و به عبارتي فلسفه سياسي با پرسش از چيستي امور، در پي تعيين ملاك­ها و مباني قابل اتکایي براي تشخيص درستي يا نادرستي اين امور است تا آنچه را درست است در زندگي سياسي تجويز كند در اين صورت دين اسلام چنانچه در پيش­فرض­هاي بحث گذشت، به عنوان يك منبع معرفتي و دين اجتماعي، حامل نظم خاصي از زندگي دنيوي به عنوان سعادت دنيوي بوده و فلسفه مي­تواند آن را مورد تعقل فلسفي خود قرار داده و چيستي آن­را تحليل و تبيين نمايد و نيز بايسته­هاي اخلاقي و تكليفي آن­را در ارتباط مستقيم با ماهيت و غايت نظم سياسي و نيل به آن قرار دهد تا حاصل آن به­عنوان فلسفه سياسي اسلام مطرح شود چنانچه همين فلسفه زماني كه در يونان مورد علاقه يونانيان قرار مي­گيرد،‌ ترسيم­گر نظم سياسي خاصي مي­شود كه برگرفته از «‍Cosmos» و جهان تفسير شده خاصي است كه يونانيان بدان عقيده داشتند و به نام فلسفه سياسي يوناني تلقي شد.

وجه ديگر: ارتباط فلسفه سياسي با دين:

فلسفه و فلسفه سياسي مي­توانند يك فهم فلسفي از ماهيت يك واقعيت غايي مثل واجب الوجود در فلسفه و سعادت حقيقي در فلسفه سياسي ارائه دهد. و به عبارتي فلسفه سياسي سعي در ساختن حقايق غايي دارد نه واقعيت­هاي موجود.در اين صورت چنين امري هم به­عنوان موضوعي براي كمال مطلوب مطرح مي­شود چنانچه در فلسفه ليبراليسم «موضوع آزادي» چنين ويژگي را دارد و هم خود يك نظام ارزشي را در پي دارد تا راه و رسم زندگي را جهت نيل به آن كمال مطلوب به انسانها بياموزد.

نتيجه اين نوع نسبت ميان فلسفه سياسي و دين به اين امر مي­انجامد كه فلسفه ارائه دهنده بينشي صحيح از آنچه واقع است و فلسفه سياسي ارائه دهنده نظمي مطلوب و سعادت­آور و ارائه دهنده يك نظام ارزشي جهت تعيين راه و رسم زندگي مي­شود.

اسلام نيز كه به­عنوان يك دين جامع و شامل از «آنچه هست» و «آنچه بايسته است» بوده و شامل همه جوانب نيازهاي انسان است،‌ مي­تواند موضوع تأمل فلسفه سياسي از «هست»هاي سياسي و از آنچه «بايسته» است، واقع شود تا از سعادت و نظم مطلوبي كه اسلام براي انسان به ارمغان آورده، يك تفسير عقلي و توجیه مطلوبي صورت گيرد و همگان پذيراي آن شوند و هم اصول اساسي نوع اين نظم مطلوب و راه و رسم­هاي نيل به آن­را در يك دستگاه فلسفي از سويي و در يك مجموعه حقوق و رسوم از سوي ديگر ترسيم نمايد.

وجه ديگر: وحي در ياري فلسفه سياسي

در متون ديني عقل اگرچه يكي از منابع معرفتي شناخته شده است اما در عين­حال محدوديت در ميزان و توانايي معرفت كامل از پي بردن به حقيقت و ماهيت اشياء‌و ناتواني در پاسخ كامل به سؤال از چيستي و چرايي اشياء از جمله چيستي و چرايي سياست و پديده­هايي سياسي دارد.

فلاسفه اسلامي نيز متأثر از مباني اعتقادي و ديني خود به چنين ناتواني اذعان دارند.  فارابي در احصاء­العلوم در بحث علم كلام نظر متكلمين را از عجز خِرَد و عقل انساني در درك اسرار الهي در آراء شرايع و رسيدن به حقيقت آنها ذكر مي­كند و بدون اظهارنظر در مورد ديدگاه آنها از كنار آن مي­گذرد.

جلال­الدين دواني از فلاسفه اسلامي در تعيين توانايي و عدم توانايي عقل،‌ معتقد است عقل انساني ناتوان از درك علل و تفاصيل احكام شرعي است و فقط مي­تواند اجمالي از كليت و ضرورت آنها را درك كند. در عين عقل توانايي طرح سؤال از چرايي اشياء‌و پاسخ آنها را دارد و چرايي­ها را در سؤال از ضرورت و عدم ضرورت اشياء و پديده­هاي سياسي و غيرسياسي و سؤال از ضروريات و لوازمات ذاتي اشياء و امور سياسي و غيرسياسي و به عبارتي در سؤال از علل اربعه اشياء و امور سياسي و غيرسياسي و از غايات و از جايگاه و از خاستگاه آنها طرح مي­كند. محسن مهدي ابعاد درك عقل را در سه حوزه اصول اوليه نظري (مبادي اوليه معرفت نظري) و اصول اوليه عملي (ارزش­ها و اخلاقيات) و فنون در صناعات اوليه مي­داند. از سوي ديگر وحي به­عنوان منبع معرفت غير بشري آنچه را كه عقل توانايي درك آن را ندارد،‌ به معرفي و بيان چيستي و ماهيت امور از جمله پديده سياست و سعادت و عدالت و ديگر پديده­هاي سياسي برمي­آيد و بشر عادي (غيرمعصوم) به ميزان توانايي درك از وحي از طريق فهم آيات، به كسب و دريافت اين نوع معرفت برمي­آيد.

حال فلسفه سياسي در كنار شأن تجويزي­اش، با تأمل عقلي كه از سياست و پديده­هاي سياسي دارد، به پاسخ به چرايي­هاي پديده­هاي سياسي مي­رسد و در رسيدن به حقيقت و ماهيت حقيقي اموري چون عدالت،‌ سعادت، سياست و­... به وحي رو مي­آورد تا در كنار طرح سؤال عقل در ضرورتي كه امور سياسي همچون ضرورت عدالت و چرايي نياز به آن و ضرورت سياست و چرايي نياز به آن، ضرورت سعادت و چرايي نياز به آن و­... و پاسخي كه خود به آن سؤالات دارد، به ماهيات آنها نيز از طريق وحي و فهم از آن برسد در اين صورت فلسفه سياسي به عنوان يك رشته معرفتي اگرچه در فهم سياست و پديده­هاي سياسي، در پاسخ به سؤال چرايي آنها از عقل كمك مي­گيرد، اما در پي بردن به حقيقت آنها منحصراً بايد از وحي ياري بطلبد و بدين شكل با معنايي كه از اسلام شد و با توجه به نقش معرفتي وحي نه تنها سخن از امكان فلسفه سياسي اسلام، سخني غيرمنطقي نيست و با مانعي روبرو نمي­باشد بلكه فلسفه سياسي اسلام يك امر ضرورتي تلقي مي­شود.

 

جمع­بندي:

ادعا بر آن بود كه دين اسلام به­عنوان يك منبع معرفتي و شامل بر مجموعه «هست و نيست»ها و «بايد و نبايد»ها قابليت آن­را دارد كه تبيين عقلي از آموزه­هاي وحياني آن صورت گرفته و در دستگاهي از معاني و مفاهيم جدا از «فلسفه سياسي اسلامي» به نام «فلسفه سياسي اسلام» _‌ هر چند با وجود اشتراكاتي ميان آن دو _‌عرضه شود و هيچگونه مانع معرفتي و منطق بر سر راه آن وجود نداشته باشد.

اين ادعا از طريق ادله سه­گانه به اثبات رسيد. دليل اول با اشتمال بر دو وجه استدلالي آن، روشن شد كه اولاً اينگونه نيست كه فلسفه­ورزي از زندگي و نظم سياسي و تعقل­ورزي از مفاهيمي كه مورد پرسش فلسفي واقع مي­شوند اختصاص به سرزمين يا فرهنگي خاصي مثل يونان داشته باشد ثانياً فلسفه و فلسفه سياسي برخلاف كلام كه در مقام دفاع از امري برمي­آيد، در مقام اثبات حقانيت امور و وقايع و پديده­هاست اعم از اين­كه اين امور در مذهبي خاص مطرح شوند يا خارج از آن و اثبات حقانيت وحي در اسلام اثبات فلسفه سياسي اسلام مي­باشد.

در دليل دوم پايه استدلالي اثبات فلسفه سياسي اسلام از دو راه جامعيت دين به معناي شمول دين اسلام بر مجموع «هست و نيست»ها و «بايد و نبايد»ها و به معناي توانايي دين اسلام در پاسخ دهي و تنظيم روابط چهارگانه انسان در روابط خود با خدا، با طبيعت، با خود و با همنوع خود مي­باشند و فلسفه سياسي به­عنوان يك رشته علمي و دانشي كه نيازمند به يك چارچوبي معرفي است كه در آن تغذيه شود،‌ تأملات فلسفي و عقلي خود را در چارچوب مفاهيم دين اسلام مي­تواند صورت­دهي كند و نيز مي­تواند سؤالات اساسي را كه انسان همواره با آنها روبروست،‌ از متون اوليه اسلام و آموزه­هاي وحياني در حوزه­هاي چهارگانه روابط انسان دريافت نمايد.

دليل سوم از راه الزامات فلسفه سياسي به­عنوان دانش بشري و از راه روابطي كه فلسفه سياسي با دين اسلام به­عنوان يك چارچوب تغذيه دهنده به علم و فلسفه و با وحي به­عنوان اين­كه بخشي از نيازهاي معرفتي بشر را در شناخت حقايق و چيستي امور سياسي همچون عدالت،‌ سعادت تأمين مي­كند،‌ اثبات فلسفه سياسي اسلام را نتيجه داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مرتضی یوسفی راد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مقالاتی که نام نویسنده در پایان آن درج نشده است تالیف اینجانب است و
استفاده از مقالات فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
تیر 1387
آبان 1386
دی 1385
آبان 1385
دی 1384
شهریور 1384
پیوندها
بیوگرافی در سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
فلسفه سیاسی
باشگاه اندیشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM